دوشینه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دوشینه . [ ن َ / ن ِ ] (ص نسبی ) منسوب به دوش به معنی کتف و شانه . ◄ بار بر دوش . (ناظم الاطباء).
دوشینه . [ ن َ / ن ِ ] (ص نسبی ) منسوب به دوش . (ناظم الاطباء). دوشین . دیشبینه . دیشبی . (یادداشت مؤلف ). به معنی دوش که شب گذشته باشد. (آنندراج ). ◄ دیشب و شب گذشته . (ناظم الاطباء). شب پیش . دوشین . دوش . (یادداشت مؤلف ) : گفتم که بیا وعده ٔ دوشینه بیار ور نه بخروشم از تو اکنون چو هزار. فرخی . دوشینه پی شراب می گردیدم افسرده گلی کنار آتش دیدم . (منسوب به خیام ). به جان آوردن دوشینه منگر بجان بین کآوریدم دیده بر سر. نظامی . همان افسانه ٔ دوشینه گفتند همان لعل پرندوشینه سفتند. نظامی . ملک برخاست جام باده در دست هنوز از باده ٔ دوشینه سرمست . نظامی . ماه دوشینه را رساند به مهد بست کابین چنانکه باشد عهد. نظامی . مگر طشت دوشینه کافتاده بود به وقت سحرگه صدا داده بود. نظامی . ز دهقان دوشینه یاد آمدش . سعدی (بوستان ). که دوشینه معذور بودی و مست ترا و مرا بربط و سر شکست . سعدی (بوستان ). سحرگه میان بست و در باز کرد همان لطف دوشینه آغاز کرد. سعدی (بوستان ). دوشینه به کوی می فروشان پیمانه ٔ می به زر خریدم . جلال الدین اکبرشاه (از تاریخ ادبیات صفا ج ٥ بخش ١ ص ٤٥٥). دوشینه بر آستان یاد از سر درد می مالیدم سر و دودست و رخ زرد بر حلقه ٔ در دست زدم گفت : چرا؟ بیهوده بود کوفتن آهن یوسف عادل شاه . (از تاریخ ادبیات صفاج ٥ بخش ١ ص ٤٤٨). ♦ دوشینه شب ؛ شب گذشته و دیشب .(ناظم الاطباء). شب دوشین . (یادداشت مؤلف ) : دیدی چه دراز بود دوشینه شبم هان ای شب وصل آن چنان باش که دوش . عنصری .