دوش
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دوش . [ دَ وَ ] (ع مص ) تباه شدن چشمهای کسی از علتی که داشته است .(از منتهی الارب ) (از آنندراج ) (از اقرب الموارد).
دوش . (اِ، ق ) شب گذشته . (شرفنامه ٔ منیری ) (از آنندراج ) (از فرهنگ جهانگیری ) (از برهان ) (از غیاث ). دوشینه . دوشین . بارحه . (دهار). شب که منتهی شود به روزی که در آن باشند. دیشب . شب گذشته . مقابل دی و دیروز. (یادداشت مؤلف ) : از کوهسار دوش به رنگ می هین آمد ای نگارمی آور هین . دقیقی . ریشی چگونه ریشی چون ماله ٔ بت آلود گویی که دوش تا روز با ریش گوه پالود. عماره . به فرمان یزدان خجسته سروش مرا روی بنمود در خواب دوش . فردوسی . به خواب اندرون هر چه دیدی تو دوش از آن مهر امشب برآمد خروش . فردوسی . سیاوش بدو گفت چون بود دوش ز لشکرگه گشن و چندین خروش . فردوسی . شهنشاه بهرام بود آن که دوش بیامد سوی خان گوهرفروش . فردوسی . این همی گفت فرخی را دوش زر بداده ست شاه زرافشان . فرخی . مردمان دوش خبریافته بودند ز عید که گمان برد که من غافلم از عید مگر. فرخی . دوش متواریک به وقت سحر اندر آمد به خیمه آن دلبر. فرخی . ای شب نکنی این همه پرخاش که دوش راز دل من مکن چنان فاش که دوش . عنصری . دیدی چه دراز بود دوشینه شبم هان ای شب وصل همچنان باش که دوش . عنصری (دیوان ص ٣١٥ چ دبیرسیاقی ). برچد بنفشه دامن و از خاک برنوشت چون باد نوبهار بر او دوش برگذشت . منوچهری . دشمنش را گو شراب جهل چون خوردی تو دوش صابری کن کاین خمار جهل تو فردا کند. منوچهری . چنان نمود به ما دوش ماه نودیدار چو یار من که کند گاه خواب خوش آسا. بهرامی . دوش سهوی افتاده بود که از بس افشین بگفت و چند بار رد کردم بازنشد اجابت کردم . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ١٧٠). وی را[ بودلف را ] امیرالمؤمنین به من داده است و دوش سوگند خورده که در باب وی سخن نگوید. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ١٧٢). معتصم گفت :... اگر دوش پس از الحاح که کردی ترا اجابتی کردیم در باب قاسم بباید دانست ... (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ١٧٤). دی و دوش در این بودم و هر چند نظر انداختم صواب نمی بینم . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٢٥٩). یکی گفت نشناس ای رفته هوش که گرشاسب کرد این همه رزم دوش . اسدی . چنین داد پاسخ که تا روز دوش به یادش دمادم کشیده ست نوش . اسدی . در معده ت بر جان تولعنت کند امروز نانی که به قهر از دگری بستده ای دوش . ناصرخسرو. ندیدم تا بدیدم دوش چرخ پرکواکب را به چشم سر درین عالم یکی پرجور خضرایی . ناصرخسرو. مر جان مرا روان مسکین دانی که چه کرد دوش تلقین . ناصرخسرو. دوش نآمد چشمم از فکرت فراز تا چه می خواهد ز من جافی زمن . ناصرخسرو. پیغمبر (ص ) جواب داد که پرویز را دوش کشتند شما این سخن از بهر که می گویید. (فارسنامه ٔ ابن بلخی ص ١٠٦). چنانکه دی و دوش آزرم من داشتید تا آخر روز مرا مهلت دهید. (فارسنامه ٔ ابن بلخی ص ١٠١). دوش در مدح و ثنای تو بدم تا دم صبح صبح صادق ندمید از دم من الا دوش . سوزنی . هر شب و روز که بر وی بسلامت گذرد به از امروز بود فردا چون از دی دوش . سوزنی . عجب مدار که امروز مر مرا دیده ست در آن لباچه که تشریف داده ای دوشم . انوری . آویختی آفتاب را دوش ازسلسله های جعد پرخم . خاقانی . دوشم درآمد از در غمخانه نیم شب شب روز عید کرد مرا ماه اسمرش . خاقانی . خواب آشفته دیده بودم دوش عالم امشب چو دوش می بشود. خاقانی . دوش نسیم سحر بر در من حلقه زد گفتم هان کیست گفت قاصدیم آشنا. خاقانی . دیری است که بر امید امروز بگذاشته ست امشب و دوش . ظهیر فاریابی . آمد آن ابر و باد چون شب دوش این درافشان و آن عبیرفروش . نظامی . امروز مگو چه خورده ای دوش کآن خود سخنی بود فراموش . نظامی . کسی کاو یاد نآرد قصه ٔ دوش تواند کردن امشب را فراموش . نظامی . که خسرو دوش بی رسمی نموده ست ز شاهنشه نمی ترسد چه سوده ست . نظامی . از پی پرده ٔ دل دوش بدیدم رخ یار شدم از دست و برفت از دل من صبر و قرار. عطار. درآمد دوش دلدارم به یاری به من گفتا بگو تا در چه کاری . عطار. آن سیل که دوش تا کمر بود امشب بگذشت خواهد از دوش . سعدی . دوش مرغی به صبح می نالید عقل و صبرم ببرد و طاقت و هوش . سعدی (گلستان ). مراراحت از زندگی دوش بود که آن ماهرویم در آغوش بود. سعدی . دوش در خیل غلامان درش می رفتم گفت ای عاشق بیچاره تو باری چه کسی . حافظ. دوش دیدم که ملایک در میخانه زدند گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند. حافظ. دوش می سوختم ازین آتش آه اگر امشبم بود چون دوش . هاتف اصفهانی . دوش رفتم مدرسه در حجره ٔ ملا رجب دیدمش می کرد دور حوض مسجد را وجب . سیداشرف الدین قزوینی (نسیم شمال ). دوش از صفت مشبهه رفت سخن کرد از عددش سؤال شخصی از من گفتم خشن و صعب و ذلول است و شجاع آنگاه شریف است و جبان است و حسن . (امثال و حکم دهخدا). ◄ خواب و رؤیا. (ناظم الاطباء). ♦ دوش دیدن ؛ خواب دیدن در شب گذشته . (ناظم الاطباء).
دوش . [ دَ وَ ] (ع اِمص ) ضعف بصر و سستی بینایی و تاریکی آن . (از منتهی الارب ) (از آنندراج ) (از اقرب الموارد). ◄ کوچکی چشم و تنگی وی . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد) ◄ کجی چشم . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد) (آنندراج ).