دول
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دول . [ دَ] (ع مص ) کهنه گردیدن جامه . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). ◄ شهرت گردیدن و آشکار شدن . ◄ فروهشته گردیدن شکم . ◄ واگردیدن روزگار. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از آنندراج ). ◄ واگردیدن از حالی به حالی . (منتهی الارب ) (آنندراج ). تغییر از حالی به حالی . (ناظم الاطباء).
دول . [ دَ وَ ] (اِ) زنبیلی است بزرگ که از پوست خرما چینند و بر آن دو دسته گذارند که دو کس آن را بردارند و چیزها بدان نقل و تحویل کنندو به عربی جلت خوانند. (لغت محلی شوشتر)؛ جلة. نوعی از خنور خرما و آوندی از برگ خرما. (منتهی الارب ).
دول . (ع اِ) لغتی است در دلو. (از مهذب الاسماء). آبکش . لغتی است در دلو. (منتهی الارب ) (آنندراج ). دولاب . (شرفنامه ٔ منیری ). مقلوب دلو و به همان معنی است . (انجمن آرا) (آنندراج ). دلو. ظرفی که نوعاً از پوست حیوانات سازند و بدان آب از چاه می کشند. دلو آب کش . (ناظم الاطباء). دلو آبکشی و آبخوری . (لغت محلی شوشتر) (از برهان ) (از غیاث ) (از فرهنگ جهانگیری ). ظرف فلزی یا چرمی کشیدن آب از چاه را و خرد آن دلوچه یا دولچه است . (یادداشت مؤلف ) : دل مخوان ای پسر که دول بود آنکه در چاه خلق گول بود. اوحدی . ♦ امثال : اگر تو دولی من بند دولم ، یعنی من از تو برترم . من از تو گربزترم . (یادداشت مؤلف ). حالا دیگر این دول را بگیر . نظیر، خر بیار و معرکه سوار کن . (از یادداشت مؤلف ). ◄ (مأخوذ از تازی ) ظرفی که در آن شیر می دوشند. (ناظم الاطباء). شیردوش . ◄ سبو. (ناظم الاطباء). ◄ تیر کشتی . (ناظم الاطباء) (از برهان ) (از فرهنگ جهانگیری ). چوب وسط کشتی که بر آن شراع بندند و دکل نیز گویند. (لغت محلی شوشتر). ستون کشتی که دو ستون دارد و آن را دودولی خوانند و اگر سه ستون دارد سه دولی نامند. (ازانجمن آرا) (از آنندراج ) : دول کشتی بر فلک گه سود سر گه نهان می گشت در موج خطر. سراج الدین راجی . ◄ کیسه و خریطه . (ناظم الاطباء) (از غیاث ). خریطه باشد که بر میان بندند و آن را دول میان خوانند. (برهان ) (ازغیاث ) (از فرهنگ جهانگیری ). ◄ ریسمان و هرچیز که سست شود و آویخته گردد. (لغت محلی شوشتر). ◄ (ص ) حیز. هیز. مخنث . بغا. (از لغت فرس اسدی ) (یادداشت مؤلف ) : جاف جاف است و شوخگین و سترگ زنده مگذار دول را زنهار. منجیک . شعر بی رنگ ولیکن شعرا رنگ برنگ همه چون دول دوان و همه شنگند و مشنگ . قریعالدهر. آن تویی کور و تویی لوچ و تویی کوچ و بلوچ آن تویی دول و تویی گول و تویی پای تو لنگ . لبیبی . باز در روزگار دولت ما همه مأبون شدند و دول و لئیم . سنایی . کرده از عقل زلف مرغولان بهر دولی و فتنه ٔ دولان . سنایی . همگنان عمر من خوهند و تو دول گور من خواهی و جنازه ٔ من . سوزنی . بس کس که ز تیر مژه ٔ تو دل او خست آن خواست که تا یابدت ای دول کماندار. سوزنی . بدان که گفت پیمبر حیا ز ایمان است ندارد ایمان آن دول بی حیا و میا. سوزنی . اسعد دول این سخن ندارد باور تا سپس عید خدمتی بنمایم . سوزنی . از قاضی احمد به ادب کردن آن دول نوبت به دگر ماند و دگر ماند و دگر ماند. سوزنی . از بهر خدای را سبویی می بفرست بدست این فرستاده ور نفرستی بماندم اندر غم وین دول غلام جست ناگاده . انوری (از آنندراج ). ◄ مرد حیله باز و غدار و بی شرم و بی حیا و سفله و دون و فرومایه و بدسرشت . (ناظم الاطباء) (از برهان ). مکار و بیحیا. (از غیاث ) (از جهانگیری ). مرد سفله . (شرفنامه ٔ منیری ) : گاو چون معذور نبود در فضول صاحب گاو از چه معذور است و دول . مولوی . ♦ خردول ؛ بی حیای نادان و احمق : خردول و خربغایی نی عقل و نی خرد اندر سرت بخردلة او بخربقه . سوزنی .