دژخم
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دژخم . [ دُ خ ِ ] (ص مرکب ) بد خوی و طبیعت . (از برهان ). خشمگین . (یادداشت بخط مرحوم دهخدا). ♦ دژخم شدن ؛ خشمگین شدن : دژخم شدو گفت ای که ترا خواهر و زن غر کس از پی زر تن چه نهد خوف و خطر بر. سوزنی . ◄ جلاد. (برهان ). جلاد و مردم کش . (از آنندراج ). و رجوع به دژخیم شود.