دژخیم
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دژخیم . [ دُ ] (ص مرکب ) (از : دژ، به معنی بد و زشت و درشت + خیم، به معنی خوی و خلق ) بدخوی و بدطبیعت و بدروی . (برهان ). بدخصلت و زشت خو. (غیاث ). بدخوی . بدخو. بدطبع. (نسخه ای از لغت فرس اسدی ) : چنین گفت دژخیم نر اژدها که از چنگ من کس نیابد رها. فردوسی . یکی دیو دژخیم بر پای خاست چنین گفت کاین نغزکاری مراست . فردوسی . چو تیغش به رستم نیامد بکار برآشفت دژخیم با روزگار. فردوسی . کجا جای دیوان دژخیم بود کزآن جایگه دیو را بیم بود. فردوسی . بزد مرد دژخیم پیش درش نظاره برو بر همه لشکرش . فردوسی . بدل گفت کاین ماه دژخیم نیست گر از رازم آگه شود بیم نیست . اسدی . یکی دیو دژخیم چون منهراس ببست و جهان کرد ازاو بی هراس . اسدی . ♦ دژخیم رنگ ؛ دژخیم مانند. دژخیم گونه . دژخیمه رنگ : همان اهرمن روی دژخیم رنگ درآمد چو پیلان جنگی به جنگ . نظامی . ♦ دژخیم گشتن ؛ خشمگین شدن : چنان مهربان بود دژخیم گشت وز او شهر ایران پر از بیم گشت . فردوسی . ◄ زندانبان و قلعه بان و نگاهبان . (برهان ). ◄ جلاد و خونی . (برهان ). میرغضب .سیاف . روزبان . (یادداشت بخط مرحوم دهخدا). قتال را به استعارت دژخیم گفتند. جلاد. (لغت فرس اسدی ) : به دژخیم فرمود تا گردنش زند پس به آتش بسوزد تنش . فردوسی . به دژخیم فرمود کاین را به کوی ز دار اندرآویز و برتاب روی . فردوسی . به دژخیم فرمود تاتیغ تیز کشیده بیامد دلی پرستیز. فردوسی . به دژخیم فرمود تا تیغ تیز بگیرد تنش را کند ریزه ریز. فردوسی . به دژخیم فرمود کو را بیار بدان تا بیاموزمش کارزار. فردوسی . برآشفت از آن پس به دژخیم گفت که این هر دو راخاک باید نهفت . فردوسی . پس به دژخیم خونیان دادم سوی زندان خود فرستادم . نظامی . چو دانست خسرو که دژخیم او گریزان شد از فر دیهیم او. نظامی . یکی آنکه در لشکرم وقت پاس ز دژخیم ترسم که آید هراس . نظامی . ◄ بخیل و خسیس و لئیم . (برهان ). تنگ حال و بخیل . (شرفنامه ٔ منیری ).