دژم
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دژم . [ دُ ژَ / دِ ژَ ] (ص ) پژمان و اندوهگن و از غم فروپژمرده . (از لغت فرس اسدی ). افسرده و غمگین و اندوهناک و رنجور و بیمار و آشفته . (از برهان ). افسرده و اندوهگین . (از جهانگیری ). آشفته و بددماغ، که گویند در اصل دژن بوده است به معنی آشفته و خشمگین . (از غیاث ). ترش و آشفته وغمگین . (آنندراج ) (انجمن آرا). غمگین . (شرفنامه ٔ منیری ). صاحب آنندراج به نقل از بهار عجم می نویسد: به معنی بیمار و نزار و نگون و گرفته است چون دل دژم و روی دژم و زلف دژم و چشم دژم و شاخ دژم : چهارم که دل دور داری ز غم ز ناآمده غم نباشی دژم . فردوسی . سپه را بدادی سراسر درم بدان تا نباشد یکی تن دژم . فردوسی . بزیر پی تازی اسپان درم به ایران ندیدند یک تن دژم . فردوسی . همی رفت با او تهمتن بهم بدان تا سپهبد نباشد دژم . فردوسی . غمین گشت و آن شب نزد هیچ دم به شبگیر برخاست آمد دژم . فردوسی . که گردآمدن زود باشد بهم مباشید از این رفتن من دژم . فردوسی . گهر هست و دیبا و گنج درم چو باشد درم دل نباشد دژم . فردوسی . فرستاده با او نزد هیچ دم دژم دید پاسخ بیامد دژم . فردوسی . در این بهار دلارام شاد باد مدام کسی که شاد نباشد بدو نژند و دژم . فرخی . لعل کردند به یک سیکی لبهای کبود شاد کردند به یک مجلس دلهای دژم . فرخی . بدو گفت هرمس چرائی دژم نه همچون منی دلْت مانده به غم . عنصری . چو پیش ویس رفت او را دژم دید ز گریه در کنارش جوی نم دید. (ویس و رامین ). چو شیر نر بر آن خوک دژم تاخت سیه پر خشت پیچان را بینداخت . (ویس و رامین ). همه شب دژم هر دو از مهر و تاب نه در دل شکیب و نه در دیده خواب . اسدی . جوانی دژم ره زده بر در است که گوئی به چهر از تو نیکوتر است . اسدی . بسان تن بی روان بد زمین هوا چون دژم سوکیی دل غمین . اسدی . ز خسته دل زار و جسم دژم سرشت آتش درد با آب غم . اسدی . دژم تر کسی مرد رشک است و آز که هر ساعتش مرگ آید فراز. اسدی . دژم مباش ز کمی درم به دنیا در اگر به طاعت و علمت بدین درون قدمست . ناصرخسرو. دل تو زانکه سخن ماند خواهدت شادست دل کسی که درم ماند خواهدش دژمست . ناصرخسرو. خرددوست جان سخنگوی تست که از نیک شاد است و از بد دژم . ناصرخسرو. نه حواری صفت است آنکه از او اسقفان خوش دل و عیسی دژم است . خاقانی . گفت اگر آنست خان که دیده ام حق ترا آنجا رساند ای دژم . مولوی . ونه از فرقت او دژم و ناتوان بودن . (جهانگشای جوینی ). جمال صورت و معنی ز امن صحت تست که ظاهرت دژم و باطنت نژند مباد. حافظ. در کمند کاکلی گشتم اسیر کی سر زلف دژم باشد مرا. ملا بیخود جامی (از آنندراج ). ♦ دژم داشتن دل را ؛ هراسان بودن به دل از چیزی : به پیران چنین گفت پس پیلسم کزین پهلوان دل ندارم دژم . فردوسی . ز بالای من نیست بالاش کم به رزم اندرون دل ندارد دژم . فردوسی . ۩ غمگین داشتن : هزار قرن به شادی و خرمی بگذار به لحظه ای دل خود را دژم مدار و نژند. سوزنی . ♦ شاخ دژم ؛ شاخ پژمرده : افسردگی طبع بود وهمه ٔ فکرت نبود به ثمر دست رسی شاخ دژم را. واله هروی (از آنندراج ). ◄ تیره . گرفته : هوای آن دژم و باد آن چو دود جحیم زمین آن سیه و خاک آن چو خاکستر. فرخی . ♦ ابر دژم ؛ ابر تیره و سیاه که پرباران است : کفش به ابر دژم ماند و سخا به مطر وزآن مطر شده بستان مکرمت خرم . سوزنی . ◄ اخمو. اخم آلود. چین بر جبین گرفته : گه خشم چون چهره کردی نژند دژم باش و با کس بزودی مخند. اسدی . همی بود پیوسته با درد و غم سرافکنده در پیش و چهره دژم . شمسی (یوسف و زلیخا). به عهد دولت تو با نشاط خدمت تو دلی نماند بدرد و رخی نماند دژم . ادیب صابر. گفت هی هی گفت تن زن ای دژم تا در این ویرانه خود فارغ کنم . مولوی . ♦ دژم داشتن چهره ؛ گرفتگی و عبوسی و اخم آلودگی دادن به رخسار : چه بودت چرا چهره داری دژم شکر خشک داری و نرگس به نم . شمسی (یوسف و زلیخا). ♦ دژم داشتن روی ؛ اخم آلود کردن آن : از غم بود که گاه بهار و گه کسوف دارند روی خویش دژم ابر و آفتاب . میرمعزی (از آنندراج ). و رجوع به دژم روی شود. ♦ روی دژم ؛ روی ترش : نیامدش خوش پیر جاماسب را به روی دژم گفت گشتاسب را. دقیقی . بدو گفت مهتر به روی دژم که برگوی تا از که دیدی ستم . فردوسی . نشینیم هر دو پیاده بهم به می تازه داریم روی دژم . فردوسی . و رجوع به دژم روی شود. ◄ ترنجیده . (یادداشت بخط مرحوم دهخدا). پژمرده : بادا رخ عدوی تو همچون بهی دژم روی تو باد همچو گل از شادی و بهی . رودکی . ببارید بر گل به هنگام نم نبد کشت ورزی ز باران دژم . فردوسی . اگر چون سیب وقت سرخ رویی دل سیه گردد سپید آمد اگر رخ چون بهی زرد و دژم سازد. سنائی . ◄ فروافکنده و اندیشه مند. (برهان ). اندیشه مند. واین معنی را بر غیر آدمی نیز اطلاق کنند. (از برهان و آنندراج و انجمن آرا) : آن دلق پوش مخلص را بینی که دل را چو بستان خندان دارد، آری همواره دیوار بوستانه دژم باشد. (کتاب المعارف ). ♦ عاشق دژم ؛ عاشق افسرده و اندیشه مند : آمد به باغ نرگس چون عاشق دژم وز عشق پیلگوش درآورده سر بهم . منوچهری . ◄ سرمست و مخمور. (برهان ). مخمور. (آنندراج ) (انجمن آرا) (شرفنامه ٔ منیری ) : سیه مژه بر نرگسان دژم فروخوابنید و نزد هیچ دم . فردوسی . دو یاقوت رخشان دو نرگس دژم ستون دو ابرو چو سیمین قلم . فردوسی . دو ابرو کمان و دو نرگس دژم سر زلف را تاب داده بخم . فردوسی . دو لب سرخ و بینی چو میخ درم دو بیجاده خندان دو نرگس دژم . فردوسی . هر آن که چشم دژم بیند و آن زلف دوتا اگر آشفته و شوریده شود هست سزا. میر معزی (از آنندراج ). ای پشت من ز عشق تو چون ابروی تو کوژ وی بخت من ز مهر تو چون چشم تو دژم . انوری . زلف چنگست که در بزم تو باتشویش است چشم ساقیست که با رونق جاهت دژم است . ظهیر(از شرفنامه ٔ منیری ). ◄ سیاه و تیره و تاریک . (برهان ) : ای زلف بتم به شب سیاهی ده باز وی شب، شب وصلست دژم باش ودراز. خاقانی . ♦ دیو دژم ؛ دیو زشت و بدترکیب : ایزد هفت آسمان کرده ست اندر قران لعنت اینندجای بر تن دیو دژم . منوچهری . بسی کرد آفرین بر پاک دادار چو بر دیو دژم نفرین بسیار. (ویس و رامین ). ♦ روز یا روزگار دژم ؛ روزگار تیره و تار و زشت . گاه تنگدلی و تکدّر. هنگام ناداری و افسرده خاطری : بدین روزگار تباه و دژم بیابد ز گنجور ما چل درم . فردوسی . بدو گفت کاین روزگار دژم ز من بر من آورد چندین ستم . فردوسی . زنشان اسیر و برده شود مردشان تباه تنشان حزین و خسته شود روزشان دژم . فرخی . ◄ غضبناک و خشم آلود. (ناظم الاطباء). باخشم . گرفته . تند. مکدر. خشمناک : همی گفت اگر اژدهای دژم بیاید که گیتی بسوزد به دم . فردوسی . همی گشت با هر دو یل پیلسم به میدان به کردار شیر دژم . فردوسی . همی رفت رستم چو پیل دژم کمندی به بازو درون شصت خم . فردوسی . رسیدند بهرام و خسرو بهم گشاده یکی روی و دیگر دژم . فردوسی . شدند اندرآن پهلوانان دژم لبان پر ز باد ابروان پر ز خم . فردوسی . برفتم بسان نهنگ دژم مرا تیز چنگ و ورا تیز دم . فردوسی . دشمن تو ز تو چنان ترسد کز پلنگ دژم شکار پلنگ . فرخی . قامت کوتاه دارد رفتن شیر دژم گونه ٔ بیمار دارد قوت کوه طراز. منوچهری . دلیران ایران و زاول بهم بکردندحمله چو شیر دژم . اسدی . دژم زی فرسته شه آورد روی بدو گفت رو پهلوان را بگوی . اسدی . خروشنده از جای بجهد دژم مر این کوچکک را بدرد ز هم . اسدی . خلیفه سخت دژم بنشست ازسخن یحیی . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٤٢٥). دژم و ترسان کی بودی آن چشمک تو گر نکردیش بدان زلفک چون زنگی بیم . ابوحنیفه ٔ اسکافی (از تاریخ بیهقی ص ٣٨٩). مرگ اگر پشه و مور است ازودر فزعید گرچه پیل دژم و شیر وغائید همه . خاقانی . چو دندانش بینی تو دندان مخای دژم تر بود شیر دندان نمای . ادیب پیشاوری . ♦ پاسخ دژم ؛ پاسخ تند : فرستاده با او نزد هیچ دم دژم دید پاسخ بیامد دژم . فردوسی . ◄ سرزمین بی گیاه و بی مردم . جای غیر سرسبز. صاحب دستور الاخوان لغت «ایحاش » را بدینسان معنی کرده است : «دژم یافتن جای »، و همین کلمه را صاحب منتهی الارب به «جای بی نبات و بی مردم » معنی کرده است : دانه ٔ پرمغز با خاک دژم خلوتی و صحبتی کرد از کرم . مولوی . شکر کند خاک دژم از فلک و چرخ بخم کز نظر و گردش او نورپذیرنده شدم . مولوی (غزلیات ).