دژهوخت گنگ
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دژهوخت گنگ . [ دِ / دُ گ َ ] (اِخ ) (از : دژهوخت = دژهخت، به معنی بد گفته و گفتار بد + گنگ . جمعاً به معنی گنگ نفرین کرده ) : کزین پس سوی ما ز دژهوخت گنگ چو کاکوی بی مایه ناید به جنگ . فردوسی . همی گنگ دژهوختش خواندند که در پهلوانی سخن راندند. فردوسی . کنون سلم را رای جنگ آمدست که یارش ز دژهوخت گنگ آمدست . فردوسی . به دژهوخت گنگ آمد از راه شام که خوانیش بیت المقدس به نام . اسدی . چو نوح آمد و یافت ایدر درنگ کشید استخوانش به دژهوخت گنگ . اسدی . به طرطوس شد کرد ماهی درنگ سپه برد از آنجا به دژهوخت گنگ . اسدی . و رجوع به دژهخت و دزهوخت گنگ شود.