دکه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دکه . [ دُ ک َ / ک ِ ] (اِ) به لغت زند و پازند، زندان و محبس . (ناظم الاطباء).
دکه . [ دَک ْ ک َ / ک ِ ] (اِ) بز کوهی، و عوام آنرا تکه خوانند. (از برهان ). و رجوع به تکه شود. ◄ به هندی پهلو بر پهلو و دوش بر دوش زدن . (برهان ).
دکه . [ دَک ْ ک َ / ک ِ ] (از ع، اِ) دکة. دکانک . دکانچه . دکان سرای . (یادداشت مرحوم دهخدا). سکو.(برهان ). سکو، و آن جایی است که قدری از زمین همواررا مرتفع سازند و بر آن نشینند. (لغت محلی شوشتر، نسخه ٔ خطی ). و رجوع به دکة شود : صفه ٔ این سرای آن است که در پایان کوه دکه ای ساخته است از سنگ خارا سیاه رنگ و این دکه چهارسو است، یک جانب در کوه پیوسته است و سه جانب در صحراست و ارتفاع این دکه مقدار سی گز همانا باشد. (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص ١٢٦).در میان شهر آنجا که مثلاً نقطه ٔ پرگار باشد دکه ای انباشته برآورده است . (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص ١٣٨). به ره بر یکی دکه دیدم بلند تنی چند مسکین در آن پای بند. سعدی . ◄ دکان : گر برانی نرود ور برود بازآید ناگزیر است مگس دکه ٔ حلوائی را. سعدی . ♦ دکه ٔ آدم گری ؛ دکان بهم رسیدن آدمی که عبارت از انسان است . (آنندراج ) : با وجود هرزه گردیها که کردم نیست حیف بر سر بازار دوران دکه ٔ آدم گری . فوقی (از آنندراج ).