دگل
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دگل . [ دَ گ َ ] (اِ) دقل . دیرک کشتی . (ناظم الاطباء). تیر بزرگ که در وسط کشتی نصب کنند و شراع کشتی بر آن استوار سازند. تیر بلندی که بر میان کشتی افرازند و بادبان بر آن گسترند.تیری که شراع بدان استوار کنند. سهم سفینه . شاه تیر.صاری . (یادداشت مرحوم دهخدا). و رجوع به دقل شود.
دگل . [ دَ گ َ ] (ص، اِ) دغل . (غیاث ) (آنندراج ). ناراست . (از برهان ). نادرست . حیله گر. (فرهنگ فارسی معین ). ◄ زر قلب و ناسره . (برهان ) (لغت محلی شوشتر، نسخه ٔخطی ). ◄ (اِ) مکر و حیله . (برهان ). تباهی و فساد. (فرهنگ فارسی معین ). و رجوع به دغل شود.
دگل . [ دَ گ َ ] (ص، اِ) دکل . امردی که نامترش و ناهموار شده دست و پای گنده و بزرگ داشته باشد. (برهان ). امرد زمخت با دست و پای گنده و بزرگ . کسی که دست و پایش بزرگ و گنده باشد. (ناظم الاطباء). امرد نتراشیده نخراشیده . (لغت محلی شوشتر، نسخه ٔ خطی ). ◄ مرد زمخت و گنده و ستبر. (فرهنگ فارسی معین ). ◄ جوان خودخواه و ناهموار و سرکش و خودسر و متلون . (ناظم الاطباء). و رجوع به دکل شود.