دگمه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دگمه . [ دُ م َ / م ِ ] (اِ) تکمه . (آنندراج ).گره قبا و جز آن . (ناظم الاطباء). پولک فلزی یا استخوانی که به جامه دوزند. گوی گریبان . (فرهنگ فارسی معین ). گویک گریبان . زِرّ. مقابل مادگی . انگله . (یادداشت مرحوم دهخدا) : اطلس چرخی ّ گردون بهر قد قدر اوست خیط درزش آفتاب و دگمه ٔ جیبش پرن . نظام قاری . دگمه هایی که نهادند به مشکین والا حقش آنست که لؤلوست به لالا نرسد. نظام قاری . چو دیبای زرافشان آفریدند درش گوی گریبان آفریدند بسان غنچه در وی دگمه بنمود چو کمخای گلستان آفریدند. نظام قاری . ♦ دگمه مادگی ؛ جادگمه . گوی انگله . مجموع دگمه و مادگی که از قیطان می کردند. (یادداشت مرحوم دهخدا). ◄ هر چیز گره مانند چون دگمه ٔ پستان . ♦ دگمه ٔ پستان ؛ ثؤلول . (یادداشت مرحوم دهخدا) : دو دگمه ٔ پستان زن هر قدر غده دارد، بشماره ٔ آنها بچه پیدا می کند. (نیرنگستان صادق هدایت ص ٦). ◄ پریز چراغ برق و مانند آن . (فرهنگ فارسی معین ) : به دشواری نیم تنه در رختخوابم بلند شدم، دگمه ٔ چراغ را پیچاندم، روشن شد. (زنده بگور صادق هدایت ص ٣٣). ◄ (اصطلاح موسیقی ) آنجای از قسمت سفلای کاسه که بن سیم ها استوارشود. (یادداشت مرحوم دهخدا). ◄ (اصطلاح طب ) هر یک از باسورهای بواسیر: باسور دبر. باسور نشیمن . (یادداشت مرحوم دهخدا). رجوع به بواسیر شود. ◄ (اصطلاح گیاه شناسی ) گره که شاخ درخت نخست زند و چون شکافد برگ از آن پیدا آید. (یادداشت مرحوم دهخدا). جوانه . و رجوع به تکمه شود.