دیار
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دیار. [ دَی ْ یا ] (ع اِ) صاحب دیر. (از تاج العروس ) (منتهی الارب ). خداوند دیر. (دهار) (مهذب الاسماء). دیرنشین . ساکن دیر و صومعه . (ترجمان القرآن ). ◄ کس . باشنده . کسی . هیچکس : دیاری در خانه نیست، هیچکس نیست . یقال ما بالدار دیار؛ کسی در آن نیست . جوهری گوید یقال ما به دوری و ما بها دیار؛ ای احد و آن فیعال از درت و اصل آن دَیوْار است و بعضی گفته اند که هر گاه واوی پس از یاء ساکن ماقبل مفتوح قرار گیرد واو آن قلب به یاء و در یکدیگر ادغام شودمانند ایام و قیام و ما بالدار دوری و لادیار و لادیور؛ یعنی احدی در آن نیست و استعمال نگردد جز برای نفی . (از لسان العرب ). هیچکس، کما قال اﷲ تعالی رب لاتذر علی الارض من الکافرین دیارا . (مقدمه ٔ لغت میر سید شریف جرجانی ) : چو زین کرانه شه شرق دست برد به تیر بر آن کرانه نماند از مخالفان دیار. فرخی . همی روی که جهان را تهی کنی زبدان ز مفسدان نگذاری تو در جهان دیار. فرخی . وآنکه یزدان بر زبان او گشاید قفل علم جز علی مرتضی اندر جهان دیار نیست . ناصرخسرو. بی طاعت دانا بسوی عقل خدایست بی طاعت دانا نبود هرگز دیار. ناصرخسرو. ماریست کزو همی نخواهد رست از خلق جهان بجمله دیاری . ناصرخسرو. هزار آغوش را پر کرده از خار یک آغوش از گلش ناچیده دیار. نظامی . در عالم پر حسرت بسیار بگردیدم از خیل وفاداران دیار نمی بینم . عطار. راه وصلش چون روم چون نیست منزلگه پدید حلقه بر در چون زنم چون در درون دیار نیست . عطار. خانه خالی ماند و یک دیار نه جز طبیب و جز همان بیمار نه . مولوی . تو برگذشتی و نگذشت بعد از آن دیار. سعدی . اینهمه پرده که بر کرده ٔ ما میپوشی گر بتقصیر بگیری نگذاری دیار. سعدی . حافظ طمع برید که بیند نظیر تو دیار نیست جز رخت اندر دیار حسن . حافظ. دَیّاری نیست ؛ احدی نیست . آفریده ای نیست . (یادداشت مؤلف ).
دیار. (اِخ ) دهی است از دهستان رودبار بخش معلم کلایه شهرستان قزوین با ٣٩٤ تن سکنه . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ١).
دیار. (ص ) پیدا. پدیدار. (بلهجه ٔ طبری ). (یادداشت مؤلف ). ♦ دیار بودن ؛ (در لهجه ٔ قراء شمال طهران )، مشهوربودن . مرئی بودن . آشکار و هویدا بودن : درست بنشین همه جات دیار است . (یادداشت مؤلف ).