دیباباف
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دیباباف . (نف مرکب ) بافنده ٔ دیبا. که شغل و یا حرفه ٔ او بافتن دیباست : شکوفه همچو شکاف است و میغ دیباباف مه و خورست همانا به باغ در صراف . ابوالمؤید بلخی . گه معصفرپوش گردد گه طبرخون تن شود گاه دیباباف گردد گه طرایف گر شود. فرخی . بین که دیباباف رومی در میان کارگاه دیبهی دارد بکار اندر به رنگ بادرنگ . منوچهری . وز قیامت بوریا گر همچو دیباباف نیست قیمتی باشد بعلم تو چو دیبا بوریا. ناصرخسرو. سرشک ابر دیباباف بافد بر زمین دیبا نسیم باد عنبرسوز سوزد در هوا عنبر. امیرمعزی .
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی