دیباروی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دیباروی . (ص مرکب ) نیک منظر و خوبروی . (ناظم الاطباء). دیبارخ . دیباچهره : همی بروی تو ماند بهار دیباروی همی سلامت روی تو و بقای بهار. فرخی . پرنیان خویی و دیباروی و از بخت منست مارت از دیبا و خار از پرنیان انگیخته . خاقانی . کردمش صید خویش موی بموی گه به دیبا و گه بدیبا روی . نظامی . ◄ (اِ) از اسمای محبوب است . (آنندراج ).