دیجور
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(دَ) [ ع. ] (ص.) سیاه، تاریک.<br>
فرهنگ فارسی معین
(دَ) [ ع. ] (ص.) سیاه، تاریک.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دیجور. [ دَ ] (ع ص، اِ) خاک . (منتهی الارب ). مطلق خاک . (از تاج العروس ). خاک تیره ٔمایل به سیاهی چون خاکستر. (از اقرب الموارد). اسوددیجور؛ سیاه برنگ خاکستر. (از اقرب الموارد). ◄ نیک مایل بسیاهی . (منتهی الارب ). تیره رنگ مایل بسیاهی . (منتهی الارب ) (از شرح قاموس ). ◄ نیک تاریک . (منتهی الارب ). ◄ انبوه از نبات خشک (و الیاء زائدة). (منتهی الارب ). نیک تاریک از گیاه خشک شده بسبب سیاهی آن . (از اقرب الموارد). ◄ تاریکی . (منتهی الارب ). ظلمت . (تاج العروس ). ظلام . دیمة دیجور؛ باران سیاه . (اقرب الموارد). لیل دیجور و لیلة دیجور؛ شب تاریک . (از تاج العروس ).
دیجور. (از ع، ص، اِ) شبی را گویند که بغایت سیاه و تاریک باشد. (برهان ). شب تاریک . (آنندراج ). صاحب غیاث اللغات گوید در سراج نوشته که دیجور بمعنی تاریک مرکب از دیج است که اماله ٔ داج باشد و لفظ «ور» نسبت چنانکه در گنجور و رنجور ومزدور. مگر بر این تقدیر بکسر اول باشد اگرچه داج در عربی بمعنی سیاهی شب است . (از غیاث ). شبی نیک تاریک . (دهار). شب تاریک . (شرفنامه ٔ منیری ) : آخر ای آفتاب روز افزون کی دمد صبح این شب دیجور. مسعودسعد. چو پاسی از شب دیجور بگذشت از آن در شاه دل رنجور بگذشت . نظامی . چو دیدم که هنجار او دور بود شب از جمله شبهای دیجور بود. نظامی . ناامیدانیم امیدی رسد در شب دیجور خورشیدی رسد. مولوی . میان خواب و بیداری توانی فرق کرد آنگه که چون سعدی بتنهایی شب دیجور بنشینی . سعدی . من دانم و دردمند بیدار آهنگ شب دراز دیجور. سعدی . شب ما روز نباشد مگر آنگاه که تو از شبستان بدرآیی چو صباح از دیجور. سعدی . بی مهر رخت روز مرا نور نمانده ست وز عمر مرا جز شب دیجور نمانده ست . حافظ. بوقت صبح شود از هریسه ات پیدا که کفچه نیک زدی یا نه در شب دیجور. بسحاق اطعمه . ◄ شب بیست و هفتم از هرماه . (غیاث ) (آنندراج ).