دیده بانی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دیده بانی . [ دی دَ ] (حامص مرکب ) دیدبانی . عمل و شغل دیده بان . کار دیده بان : چرا از دیو جستم مهربانی چرا از کور جستم دیده بانی . (ویس و رامین ). چه آن کز او بیوسد مهربانی چه آن کز کور جوید دیده بانی . (ویس و رامین ). دیده بانی مجو، ز دیده ٔ کور آب شیرین نزاید از گل شور. مکتبی . اگر چشمان نکردی دیده بونی چه دونی دل که خوبان در کجابی . باباطاهر. ♦ امثال : از کور دیده بانی نیاید .
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی