دیده ور گشتن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دیده ور گشتن . [ دی دَ / دِ وَ گ َ ت َ ] (مص مرکب ) دیده ورگردیدن . مطلع و بینا گشتن . دیده ور شدن : دل از سفر ز بد و نیک با خبر گردد بقدر آبله هرپای دیده ور گردد. صائب . سالها چون فلک بسر گشتم تا فلک وار دیده ور گشتم . اوحدی مراغه ای . ◄ کنایه از رسیدن به چیزها باشد چنانکه هست . (برهان ) (انجمن آرا) (آنندراج ). ◄ نظر انداختن چنانکه باید. (برهان ). نظر انداختن بچیزها. (انجمن آرا) (آنندراج ).