دیده گه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دیده گه . [ دی دَ / دِ گ َهَْ ] (اِ مرکب ) (از: دید + هَ + گه، مخفف گاه ) دیدگاه . جای نشستن دیده بان . (برهان ). دیدگاه . (شرفنامه ٔ منیری ). رصدگاه . مرصاد. مرصد : نوندی بیفکند پس دیده بان از آن دیده گه تا در پهلوان . فردوسی . همی رفت تا مرز توران رسید که از دیده گه دیدبانش بدید. فردوسی . چو از دیده گه دیده بان بنگرید زمین را چو دریای جوشنده دید. فردوسی . چو از دیده گه دیدبانش بدید سوی زابلستان فغان برکشید. فردوسی . سپیده دمان او بجایی رسید که از دیده گه دیده بانش ندید. فردوسی . سوی پهلوان روی برگاشتند وزان دیده گه نعره برداشتند. فردوسی . گو غنیمت شمار صحبت ما که تو در خواب وما به دیده گهیم . حافظ. رجوع به دیدگاه و دیده گاه شود.