دید
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دید. (مص مرخم ) اسم از دیدن . نظاره و تماشا. (آنندراج ). دیدن . رؤیت کردن و با کلماتی مانند بازدید. روادید. دیودید. صلاحدید. صوابدید. مصلحت دید ترکیب شود. (یادداشت مؤلف ) : تن ز جان و جان ز تن مستور نیست لیک کس را دید جان دستور نیست . مولوی . مانع آید او ز دید آفتاب چونکه گردش رفت شد صافی و ناب . مولوی . چون تو جبر او نمی بینی مگو ور همی بینی نشان دید کو. مولوی . سایه ٔ او را نبود امکان دید همچو عنقا وصف اورا می شنید. مولوی . ◄ زیارت . دیدن . مقابل بازدید در ترکیب دید و بازدید. (یادداشت مؤلف ) : چون بیاسود [ حضرت رضا ] مأمون خلیفه در شب بدید او رفت . (تاریخ بیهقی ). ◄ (اِمص ) بینایی . قوت نظر. سو. دید چشم . بینش دیدار. قوت دیدار؛ فلان دید چشمش کم شده است . ماشأاﷲ دید خوبی دارید. دید چشم من کم شده است . (یادداشت مؤلف ) : بچشم اندرم دید از رون تست بجسم اندرم جنبش از سون تست . عنصری . کردار تو در جسم جوانمردی جان است دیدار تو در چشم خردمندی دید است . ابوالفرج رونی . گر نبودی نیل را آن نور و دید از چه قبطی را ز سبطی می گزید. مولوی . ◄ بصر. چشم . عین . (یادداشت مؤلف ) : کور را آیینه گوش آمد نه دید. مولوی . ◄ در اصطلاح عرفا بصیرت و مشاهده با چشم دل : دیده ٔ ما چون بسی علت در اوست رو فنا کن دید خود در دید دوست . مولوی . دید ما را دید او نعم العوض هست اندر دید او کلی غرض . مولوی . مثنوی پویان کشنده ناپدید ناپدید از جاهلی کش نیست دید. مولوی . دیده ٔ غیبت چو غیب است اوستاد کم مبادا این جهان این دید و داد. مولوی . آنها که منکر دید تواند[ حق تعالی ] ترا نشناخته اند. (کتاب المعارف ). تا دید نباشد معیت محال باشد. (کتاب المعارف ). سوز و آتش جان ابراهیم زیاده شد و دردش بر درد بیفزود تا این چه حال است و آن حال یکی صد شد و ندانست که از چه شنید و نشناخت که امروز چه دید. (تذکرةالاولیاء عطار). تواضع شکستی بود و سر نهادن در این راه و در کارها دید ناآوردن . (اسرارالتوحید چ بهمنیار ص ٦٥٠). نابینا را عشق کند صاحب دید توفیق از اوست مابقی گفت و شنید. قدسی . ♦ اهل دید ؛ اهل بصیرت . اهل معنی . بینادل . بصیر. بینا : ز چشمش خوبتر چشمی ندیدند چنین دیدند مردم کهل دیدند. کاتبی . ◄ تخمین کردن . تخمین . برآورد. حدس . حزر. خرص . بگمان اندازه کردن . اجترام : به دیدشما این گندم چند خروار است . (یادداشت مؤلف ) : حق بدور و نوبت این تأیید را می نماید اهل ظن و دید را. مولوی . ♦ دید زدن ؛ تخمین زدن . برآورد کردن . رجوع به این ترکیب در جای خود شود.
دید. [ دَ ] (ع اِ) بازی . (منتهی الارب ). دَدَن . دَدُن . دَیَدان . (منتهی الارب ). و رجوع به ددن و دیدان و اقرب الموارد ذیل دَدْ شود.