دیر زیستن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دیر زیستن . [ ت َ ](مص مرکب ) عمر بسیار کردن . دراز زیستن : شاد باش و دیر باش و دیرمان و دیرزی کام جوی و کام یاب و کام خواه و کام ران . فرخی . دیرزی و آنکه عز تو طلبد همچو تو شاد باد و دیر زیاد. فرخی . ♦ دیرزی ؛ بسیار بمان و زندگانی کن . (برهان ) (انجمن آرا) دیرپا. دیربپای . اطال اﷲ بقاک : دیرزی در نشاط و لهوو لعب دیرزی دیر و جاودانه ممیر. سوزنی . شادباش، ای دوستان از دولت تو شادخوار دیرزی، ای دشمنان از هیبت تو در زحیر. سوزنی . گر جان ما بمرگ منوچهر غمزده ست تو دیر زی که دولت تو غم نشان ماست . خاقانی . هشت شرط دوستی غیرت پزی همچو بعد از عطسه گفتن دیرزی . مولوی . ♦ دیر زیاد ؛ دیر زید. عمر دراز کند. دراز پاید : دیر زیاد آن بزرگوار خداوند جان گرامی بجانش اندر پیوند. رودکی . آخر شعر آن کنم که اول گفتم دیر زیاد آن بزرگوار خداوند. رودکی .