دیر شدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا (نسخه SQL)
دیر شدن . [ ش ُ دَ ] (مص مرکب ) تأخیر شدن . به تأخیر افتادن : و گر دیر شد گرم رو باش و چست ز دیر آمدن غم ندارد درست . سعدی . ◄ مدتی گذشتن . دیر زمانی سپری شدن : مدتی اتفاق دیدن او نیفتاد کسی گفت دیر شد که فلان را ندیده ای . (گلستان ). بیار ساقی مجلس بگوی مطرب مهوش که دیر شد که قرینان ندیده اند قرین . سعدی . ◄ دیر رفتن . تأخیر کردن دررفتن به جایی . با تأنی رفتن : همی آمد آواز کوپال و کوس به لشکر همی دیر شد گیو و طوس . فردوسی . ◄ فوت شدن و گذشتن زمان : مکر او معکوس او سرزیر شد روزگارش برد و روزش دیر شد. مولوی . هرکه جز ماهی ز آبش سیر شد هرکه بی روزی است روزش دیر شد. مولوی . ◄ تمام شدن و خراب شدن . (غیاث ). خراب گشتن و فاسد بودن . (آنندراج ). ◄ کنایه از مردن و فوت شدن باشد. (برهان ). کنایه از مردن . (آنندراج ). فوت شدن . (غیاث ). ◄ کنایه از دور شدن . (برهان ).