دیر ماندن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دیر ماندن . [ دَ ] (مص مرکب ) مدتی طویل متوقف شدن . توقف بسیار کردن . زمانی دراز اقامت کردن . مولیدن . درنگ کردن . زمانة. زمانت . (یادداشت مؤلف ) : من اینجا دیر ماندم خوار گشتم عزیز از ماندن دائم شود خوار. دقیقی . بریزید خونش بر آن گرم خاک ممانید دیر و مدارید باک . فردوسی . تو خود دیر ماندی بدین بارگاه پدر چشم داردهمانا براه . فردوسی . و گر دیر مانی بر این هم نشان سر از شاه و از داد یزدان کشان . فردوسی . همه مرگ راییم شاه و سپاه اگر دیر مانی همین است راه . فردوسی . چنین است هرچند مانیم دیر نه پیل سرافراز ماند نه شیر. فردوسی . شاد باش و دیرباش و دیرمان و دیرزی کام جوی و کام یاب و کام خواه و کام ران . فرخی . گرچه از گشت روزگار و جهان در صدف دیر ماند در یتیم . ابوحنیفه ٔ اسکافی (از تاریخ بیهقی ). رسولان تا دیر بماندند. (تاریخ بیهقی ص ٤٣٢). اندیشیدیم که مگر آنجای [ خوارزم ] دیرتر بماند [ التونتاش ] و در آن دیار باشد که خللی افتد. (تاریخ بیهقی ). ز پیل ژیان آوریدندزیر زمانی بماندند بر جای دیر. اسدی . بخور زود ازو میهمان وار سیر که مهمان نماند به یک جای دیر. اسدی . بلکه ستمکش بدردو رنج بمیرد باز ستمکار دیر ماند و مقبل . ناصرخسرو. خواجه بوسعد عمده ٔ ملکی همچنین سالها بمانی دیر. مسعودسعد. تو بمان دیر که خاقانی را دل نمانده ست ز دیر آمدنت . خاقانی . او زود شد و تو دیر ماندی این سودبدان زیان همی گیر. خاقانی . به چه دیر ماندی ای صبح که جان من برآمد بزه کردی و نکردند مؤذنان ثوابی . سعدی . هرآنچه زود بگویند دیرکی ماند. کریمی سمرقندی . زمانه ساز شو تا دیرمانی زمانه سازمردم دیر مانند. (از صحاح الفرس ). ◄ دورماندن : هرچند دیر مانده بدیم از امید او دیر آمدن بخیر و سعادت بود بگاه . سوزنی .