دیرآمدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دیرآمدن . [ م َ دَ ] (مص مرکب ) نه به وقت فرارسیدن . نه در وقت معتاد آمدن : هجوم ؛ دیرآمدن زمستان . (تاج المصادر بیهقی ). تأخیر کردن : همانا مرا چشم دارد همی ز دیر آمدن خشم دارد همی . فردوسی . بدین چاره جستن ترا خواستم چو دیر آمدی تندی آراستم . فردوسی . آنکس که نباید برما زودتر آید تو دیرتر آیی ببر ما که ببایی . منوچهری . از باغ بزندان برم و دیر بیایم چون آمدمی نزد شما دیر نپایم . منوچهری . با وجودش ازل پریر آمد بگه آمد اگرچه دیر آمد. سنایی . هرچند دیر مانده بدیم از امید او دیر آمدن بخیر و سعادت بود بگاه . سوزنی . مثل زد سکندر بر آن کوهسار که دیر و درست آی و انده مدار. نظامی . چه خوش گفت آن سخنگوی جهانگرد که دیر آی و درست آی ای جوانمرد. نظامی . بعرض بندگی دیر آمدم دیر اگر دیر آمدم شیر آمدم شیر. نظامی . گفت بدین خرده که دیر آمدم رو به داند که چو شیر آمدم . نظامی . وگر دیر شد گرم رو باش و چست ز دیر آمدن غم ندارد درست . نظامی . دیر آمدی ای نگار سرمست زودت ندهیم دامن از دست . سعدی . دلم از جان خویش سیر آمد دور او بیش ده که دیر آمد. اوحدی . جامش از راه چون درست آمد گرچه دیر آمده ست چست آمد. اوحدی . ♦ امثال : دیر آمد و بگاه آمد . دیر آمده است زود میخواهد برود . دیر آی و درست آی . دیر آی و شیرآی . دیر بیا چست بیا . دیر بیا درست بیا . هرچه زود بر آید دیر نپاید .