دیرگه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دیرگه . [ گ َه ْ ] (ق مرکب ) مخفف دیرگاه . مدتی طویل : اگرچه دیرگه از خدمت تو بودم دور نرفته بودم جایی که عیبی آید از آن . فرخی . بدی دیر گه کان کمان پیش شاه کشیدستمی بر امید تو ماه . اسدی . ♦ از دیرگه باز ؛ از زمانی دراز. از مدتی پیش : درست از گمان من این شاه اوست کش از دیرگه باز داری تو دوست . اسدی . از آن گریم که جسم و جان دمساز بهم خو کرده اند از دیرگه باز. نظامی . بشمشیر از تو بیگانه نگردم که هست از دیرگه باز آشنایی . سعدی . ♦ تا دیرگه ؛ تا مدتی طویل : من در آن بیخود شدم تا دیرگه چونکه با خویش آمدم من از وله . مولوی .