دیریاز
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دیریاز. [ رْ ] (نف مرکب ) (از: دیر = طویل، دور + یاز = یازنده . کشنده، دراز شونده ). دیرکشنده . دراز. طویل پردوام . دیرنده . درازمدت . دیرکش . بعضی از فرهنگ نویسان گمان برده اند که کلمه ٔ دیر یاز با باء موحده است به قیاس از دیرباز. (از یادداشت مرحوم دهخدا). کنایه از زمان دراز باشد و معنی ترکیبی آن بطی ٔ الحرکت بود چه یاز حرکت را گویند و دیرباز بموحده بجای تحتانی دوم چنانکه شهرت گرفته غلط محض بلکه خطای فاحش است . (آنندراج ) (بهار عجم ) : اگر زندگانی بود دیریاز بدین دیر خرم بمانم دراز. فردوسی . ♦ دولت دیریاز ؛ دولت دراز مدت : سرانجام از این دولت دیریاز سخن گویم این نامه گردد دراز. فردوسی . هرآنگه که اندیشه گردد دراز ز شاهی و از دولت دیر یاز. فردوسی . برستم چنین گفت کای سرفراز بترسم که این دولت دیریاز. فردوسی . ♦ شب دیریاز ؛ شب طویل دراز مدت : همه مست بودندو گشتند باز بپیموده گردان شب دیریاز. فردوسی . بپایین که شاه خفته بناز شده یک زمان از شب دیریاز. فردوسی (شاهنامه چ دبیرسیاقی ). بشادی سرآمد شب دیریاز. چوخورشید رخشنده بگشاد راز. فردوسی . اگر چند باشد شب دیریاز بر او تیرگی هم نماند دراز. اسدی . چو پیلان از آنجای کردند باز شوند آن گره در شب دیریاز. اسدی . چو بر تیره شعر شب دیریاز سپیده کشید از سپیدی طراز. اسدی . کجا گرد مصاف اوجهان شب کرد بر اعدا شب آن قوم چون روز قیامت دیریاز آمد. امیر معزی . بر بوی خیال زودسیرت خواب شب دیریاز بستیم . خاقانی . چو پاسی گذشت از شب دیریاز دو پاس دگر مانده هر یک دراز. نظامی . وگر زنده دارد شب دیریاز نخسبند مردم به آرام و ناز. سعدی . چون کوته است دستم از آن گیسوی دراز زین پس من و خیالش و شبهای دیریاز. خواجو. ♦ شبی دیریاز ؛ شبی دیر کشنده و طولانی : شبی دیریاز و بیابان دراز نیازم بدان باره ٔ راه بر. دقیقی . در ایوان شاهی شبی دیریاز به خواب اندرون بود با ارنواز. فردوسی . ♦ شبی دیریازان ؛ شبی دیریاز. طولانی : کنیزان برفتند و برگشت زال شبی دیریازان ببالای سال . فردوسی . ♦ عمر دیریاز ؛ طویل . دیرنده . دراز مدت : در امل تا دیریازی و درازی ممکن است چون امل بادا ترا عمر درازو دیریاز. سوزنی . خضر عمری حیات عالم را مدد عمر دیریاز فرست . خاقانی .