دیرینه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دیرینه . [ ن َ / ن ِ ] (ص نسبی ) کهنه . (غیاث ) قدیم . کهن . دیرین . قدیمه : عادی ؛ سخت دیرینه . (یادداشت مؤلف ) : چو ارجاسب آگاه شد شاد شد از اندوه دیرینه آزاد شد. دقیقی . و دیگر سواری ز گردنکشان که از رزم دیرینه دارد نشان . فردوسی . بپوشید جوشن همه کینه را کنون تازه سازیددیرینه را. فردوسی . گر از دیر دیرینه آیی فرود ز نیکی دهش باد بر تو درود. فردوسی . ز دل کین دیرینه بیرون کنم همه رود زابل پر از خون کنم . فردوسی . همی راه جوید که دیرینه کین ببرد ز روم و ز ایران زمین . فردوسی . بزودی یکی لشکری ساز کرد در گنج دیرینه را باز کرد. فردوسی . گشایم در گنج دیرینه را کجا گرد کردم بروز دراز. فردوسی . بدیدار او شاد و بیغم شوم وزین رنج دیرینه خرم شوم . فردوسی . گمانم که امشب شبیخون کند ز دل درد دیرینه بیرون کند. فردوسی . کنون داستانهای دیرینه گوی سخنهای بهرام چوبینه گوی . فردوسی . بیامد ورا تنگ در بر گرفت سخنهای دیرینه اندر گرفت . فردوسی . سخنهای دیرینه دستان بگفت که با داد یزدان خرد باد جفت . فردوسی . دلا بازآی تا با تو غم دیرینه بگسارم حدیثی از تو بنیوشم نصیبی از تو بردارم . فرخی . دولت ز جمله ٔ خدم خاندان اوست دیرینه خدمتست مر او را در این دیار. فرخی . واجب آنستی کاین بنده ٔ دیرینه تو نیستی غایب روزی و شبی زین درگاه . فرخی . ناز چندان کن بر من که کنی صحبت من تا مگر صحبت دیرینه معادا نشود. منوچهری . چون باد بدو در نگرد دلش بسوزد با کینه ٔ دیرینه او کینه نتوزد. منوچهری . و نیز دوست ندارند برکندن چیزی و جائی که دیرینه گردد. (تاریخ سیستان ). سدد بگشاید [ افسنتین ] و تبهای دیرینه را منفعت کند. (الابنیة عن حقائق الادویة). و اندرین فصل [ بهار ] بیماریهای دیرینه تازه گردد. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). و [سیر ] سرفه ٔ دیرینه را سود دارد. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). ای چرخ فلک خرابی از کینه ٔ تست بیدادگری عادت دیرینه ٔ تست . خیام . فلک را عادت دیرینه این است که با آزادگان دایم بکین است . نصیر اصفهانی . جمله گورها باز کردند و استخوان دیرینه ٔ مردگان بکار بردند. (تاریخ بیهق ). بود گستاخ تر دیرینه چاکر. انوری . من بتو ای زودسیر تشنه ٔ دیرینه ام دشنه مکش همچو صبح تشنه بکش چون سراب . خاقانی . کعبه ٔ دیرینه عروس است عجب نی که بر او زلف پیرایه و خال رخ برنا بینند. خاقانی . مفلس و بخشنده توئی گاه جود تازه و دیرینه توئی در وجود. نظامی . غرفه دیرینه بد فرود آمد کار نیکان ببد نینجامد. نظامی . نه بوی شفقتی در سینه داری نه حق صحبت دیرینه داری . نظامی . بر سخن تازه تر از باغ روح منکر دیرینه چو اصحاب نوح . نظامی . رفیقی وفادار دیرینه داشت که مهر ملکزاده در سینه داشت . نظامی . همان دین دیرینه را نو کنید گرایش سوی دین خسرو کنید. نظامی . درم دادن آتش کشد کینه را نشاند ز دل خشم دیرینه را. نظامی . دیرینه غمی که در دلش بود در مرسله ٔ سخن برآمود. نظامی . وقتی شاگردی دیرینه را مهجور کرد بسبب آنکه بیرون در خانه را به کاه گل بیندوده بود. (تذکرةالاولیاء عطار). دو همجنس دیرینه ٔ همقلم نباید فرستاد یکجا بهم . سعدی . نمک ریش دیرینه ای تازه کرد که بودم نمک خورده از دست مرد. سعدی . حق صحبت دیرینه فراموش کردی . سعدی . سر فراگوش من آورد و به آواز حزین گفت ای عاشق دیرینه ٔ من خوابت هست . حافظ. در دیهی از دیههای قم نام آن مزدجان، آتشکده ای کهنه و دیرینه بوده است . (تاریخ قم ص ٨٨). بگذاشتم این خدمت دیرینه بفرزند وندر سفر از علت ده روزه بمردم . برهانی . قریس . قارس . قدموس . عدمول . عدمل . عداملی . عدملی، دیرینه از هرچیز. (منتهی الارب ). ♦ چاکر دیرینه ؛ خادم قدیم . خادم پیر. دیرینه ٔ درگاه : به خدائی که تویی بنده ٔ بگزیده ٔ او که بر این چاکر دیرینه کسی نگزینی . حافظ. ♦ دوستی دیرینه ؛ دوستی کهن . دوستی قدیم : دوستیهای دیرینه پسندیده ٔ خدای باشد. (فتوت نامه ). ♦ دیرینه ٔ درگاه ؛ خادم پیر قدیم . (یادداشت مؤلف ). سحر هاتف میخانه بدولتخواهی گفت باز آی که دیرینه ٔ این درگاهی . حافظ. ۩ معمر. پیر. سالخورده : شنید این سخن پیر فرخنده فال سخندان بود مرد دیرینه سال . سعدی . دگرباره کردش سکندر سؤال که ای مهربان پیر دیرینه سال . نظامی . پدر داشتم پیر دیرینه سال ز گردون بسی یافتم گوشمال . نظامی . ♦ دیرینه شدن ؛ کهن شدن . عتاقت . تقادم . (یادداشت مؤلف ). ازمان . (تاج المصادر بیهقی ). نبینی که کاوس دیرینه گشت چو دیرینه شد هم بباید گذشت . فردوسی . ♦ دیرینه کردن ؛ کهنه کردن . تعتیق . (یادداشت مؤلف ). دیرینه گردیدن ؛ کهنه شدن : و نیز دوست ندارند برکندن چیزی و جایی دیرینه گردد. (تاریخ سیستان ). ♦ دیرینه گشتن ؛ کهنه شدن : نبینی که کاوس دیرینه گشت چو دیرینه شد هم بباید گذشت . فردوسی . و دولت [ عمروبن لیث ] دیرینه گشته . (تاریخ سیستان ). ♦ شب دیرینه ؛ طولانی دراز : چو پاسی از شب دیرینه بگذشت برآمد شعریان از کوه موصل . منوچهری . ♦ می دیرینه ؛ می کهن . عتیق . کهنه : می دیرینه گساریم بفرعونی جام از کف سیم بناگوشی با کف خضیب . منوچهری . ♦ یار دیرینه ؛ یار قدیم : ای که بر خیره همی دعوی بیهوده کنی که فلان بودت از یاران دیرینه و پیر. ناصرخسرو. یار دیرینه مرا گو بزبان توبه مده که مرا توبه بشمشیر نخواهد بودن . سعدی . گفت هرگز من این خطا نکنم یار دیرینه را رها نکنم . سعدی . فکر عشق آتش غم در دل حافظ زد و سوخت یار دیرینه ببینید که با یار چه کرد. حافظ. ◄ سالخورده . پیر. دیربمانده . کهنسال : گفتند پیری هست دیرینه که دادا دیده است . (اسرارالتوحید ص ١٩٩). دهری . سخت پیر. (یادداشت مؤلف ). قدم . (ترجمان القرآن ): قنسر؛ پیر کلانسال یا دیرینه . (از منتهی الارب ). ♦ دیرینه بود ؛ معمر. کهنسال . (آنندراج ) : چه خوش گفت دانای دیرینه بود که کس روزی کس نیارد ربود. ناصرخسرو. ♦ دیرینه دور، ؛ کهنسال و معمر. (آنندراج ). ♦ دیرینه روز ؛ کهن سال . معمر. دیرینه سال : پیرزنی موی سیه کرده بود گفتمش ای مامک دیرینه روز. سعدی . چو دیرینه روزی سر آورد عهد جوان دولتی سر برآرد ز مهد. سعدی . چنین گفت ای پیر دیرینه روز چو پیران نمی بینمت صدق سوز. سعدی . ♦ دیرینه زاد ؛ دیرینه روز. دیرینه سال . پیر : جهاندیده ٔ پیر دیرینه زاد جوان را یکی پند پیرانه داد. سعدی . ♦ دیرینه سال ؛ کهن . قدیم . عتیق . کهنسال : هنوز اندر آن دیر دیرینه سال بسی گنجنامه است از آن گنج و مال . نظامی . ◄ مجرب . آزموده . کهن . (یادداشت مؤلف ) : پس پشت ایشان یلان سینه بود سپاهی که در جنگ دیرینه بود. فردوسی .