دیرین
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دیرین . (اِخ ) قریه ای آباد در غربیه بمصر. مؤلف تاج العروس این ده را آباد دیده است . (از تاج العروس ).
دیرین . (ص نسبی ) دیرینه . کهنه . (آنندراج ). کهن . قدیم . عتیق . عتیقه : یار دیرین . دوست دیرین . آرزوی دیرین : نشناخت مرا حریف دیرین زیرا که چنین ندید پارم . ناصرخسرو. چو مجلس گرم شد ازنور شیرین ز مستی در سرآمد خواب دیرین . نظامی . چو هرخاکی که باد آورد فیضی برد از انعامت ز حال بنده یاد آور که خدمتکار دیرینم . حافظ. ♦ صحبت دیرین ؛ همنشینی و مصاحبت قدیم : ای غم از صحبت دیرین توام دل بگرفت هیچت افتد که خدا را ز سرم برخیزی . سعدی . دریغ صحبت دیرین و حق دید و شناخت که سنگ تفرقه ایام در میان انداخت . سعدی . یاران قدیم و دوستان حمیم از کلمه ٔ حق خاموش شدند و صحبت دیرین فراموش کردند. (گلستان سعدی ).