دیر
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دیر. (ق ) مدت متمادی . در برابر زود. (از برهان ). مدتی بسیار پس از وقت موعود یا وقت معتاد. پس از زمانی که سزاوار بود. زمانی طویل . مقابل زود. مقابل زمانی کوتاه . مدتی دراز. بسیار زمان . دیر زمانی . مدتی مدید و طویل و طولانی . (یادداشت مؤلف ). و با مصادری از این قبیل ترکیب شود: دیر آمدن . دیر آوردن . دیرپائیدن . دیر جنبیدن . دیر جوشیدن . دیرخاستن . دیر خفتن . دیر دادن . دیر رفتن . دیر زادن . دیر زیستن . دیر شدن . دیر کردن . دیر کشیدن . دیر ماندن و نیز کلماتی چون : دیرآب . دیرانجام . دیرانزال . دیرآشنا. دیرساز. دیرباور. دیر برخورد. دیربقا. دیرپا. دیرپروا. دیرپسند. دیرپیوند. دیرتاز. دیرجنب . دیرجنبش . دیرجوش . دیرشتاب . دیرخسب . دیرباز : بگفت و بخفت و برآسود دیر گو نامبردار گرد دلیر. فردوسی . بر آن بستگان زار بگریست دیر کجابسته بودند در چنگ شیر. فردوسی . پراندیشه بنشست بیدار دیر همی گفت رازیست این را بزیر. فردوسی . زمین را ببوسید زال دلیر سخن نیز با او پدر گفت دیر. فردوسی . زمانی همی بود بهرام دیر که تا شد مقاتوره از جنگ سیر. فردوسی . آمد این شب دیر با مرد خراج در بجنبانید با بانگ و تلاج . طیان . دیری است کاین بزرگی درخاندان اوست این مرتبت نیافت کنون خواجه از نوی . فرخی . گر فرخی بمرد چرا عنصری نمرد پیری بماند دیر و جوانی برفت زود. لبیبی . آخر دیری نماند استم استمگران زانکه جهان آفرین دوست ندارد ستم . منوچهری . یک نیمه ٔ گیتی ستدو سیر نباشد تا نیمه ٔ دیگر بگرد دیر نباشد. منوچهری (دیوان ص ١٥٦ چ دبیرسیاقی ). بسی گاه است و دیری روزگار است که نادانیت بر ما آشکار است . (ویس و رامین ). دیر اندیشید پس گفت دریغا بونصر که رفت . خردمند و دوراندیش بود. (تاریخ بیهقی ص ٦٢٢). من خداوند خواجه ٔ بزرگ را سخت دیر است تا شناخته ام . (تاریخ بیهقی ص ٣٩٦). پس بیرون آمد و نزدیک امیر یوسف رفت و خالی کردند و دیری سخن گفتند.(تاریخ بیهقی ص ٢٥٢). چو شه را بدید آمد از پیل زیر گرفتش ببر شاه و پرسید دیر. اسدی . ز مهرتو دیرست تاخسته ام ببند هوای تو دل بسته ام . اسدی . دانست بایدت چو بیفزودی کاخر اگر چه دیر بفرسایی . ناصرخسرو. دیر بماندم در این سرای کهن من تا کهنم کرد گردش دی و بهمن . ناصرخسرو. دیر بماندم که شصت سال بماندم تا بشبان روزها همی بروم من . ناصرخسرو. لکن فرو گرفتن این رگها خطر است و هرگاه که فرو گیرند دست بر رگ دیر نشاید داشت . (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). زن حجام ... دیری توقف کرد. (کلیله و دمنه ). نام آسایش همی بردم شبی چرخ گفتا این تمنی دیر هست . انوری . دیر دانست دل که او کس نیست ورنه از نیست یاد چون کردی . خاقانی . بس دیر همی زاید آبستن خاک آری دشوار بود زادن، نطفه ستدن آسان . خاقانی . در جان میزند هجر تو دیریست که بانگ حلقه و سندان می آید. خاقانی . دیری است که این فلک نگون است زودش چو زمین ستان ببینم . خاقانی . پائی که بسی پویه ٔ بیفایده کرده ست دیری است که در دامن اندوه کشیده ست . عطار. گرت زندگانی نوشته است دیر نه مارت گزاید نه شمشیر و تیر. سعدی . دیریست که دلدار پیامی نفرستاد ننوشت کلامی و سلامی نفرستاد. حافظ. و در عجب مانده اند از دیری ماندن او در هیکل . (دیاتسارون ص ٨). ♦ از دیرباز ؛ از دیری بدین سو. از مدتی طویل پیش از این . از زمانی دور. از مدتی مدید پیش از حال . از مدتی مدید سپس از دیرگاه . از قدیم . (یادداشت مؤلف ) : ... عیسی باز گفت ایشان را که کرا میخواهید که از دیرباز مرده باشد تا دعا کنم و زنده شود. (ترجمه ٔ طبری بلعمی ). که خویشان بدند از گه دیرباز زن گیو بد دختر سرفراز. فردوسی . بر آب جیحون در هفته ٔ یکی پل بست چنانکه گفتی کز دیرباز بود چنان . فرخی . چنین است از دیرباز این جهان رباینده آن زین بکین این از آن . اسدی (گرشاسبنامه ص ١٦٤). او را فلک برای طبیبی خویش برد کز دیرباز داروی او آزموده بود. خاقانی . بودند اهل حضرت جلت ز دیرباز از جاه و از جلالت تو با جمال و فر. سوزنی . فراموشت کنم گفتی بزودی مرا از دیرباز این نکته یاد است . کمال خجندی . ♦ از دیرسال ؛ از مدتی قبل . از سالها پیش . از سالی چند قبل : مسترشد از سرای خلافت بیرون آمد اگر چه از دیر سالها این عادت فروگذاشته بود. (مجمل التواریخ ). ♦ به دیری ؛ در مدتی نسبتاً دراز : پس از نماز خفتن به دیری و پاسی از شب بگذشت سیلی دررسید که اقرار دادند پیران کهن که بر آن جمله یاد ندارند. (تاریخ بیهقی ص ٢٦٢). ♦ تا دیری ؛ تا مدتی دراز. زمانی طولانی : و پشت خود را بر زمین نهاد و روی به آسمان کرد تا دیری . (انیس الطالبین ص ٢٩). ♦ تا نه دیر ؛ نه در فاصله ٔ دور. نه در زمانی طولانی . عنقریب . بزودی . قریباً. (یادداشت مؤلف ) : بر در بغداد خواهم دیدن او را تا نه دیر گرد برگردش غلامان سرائی صد هزار. فرخی . زانک این مشتی دغلباز سیه گر تا نه دیر همچو بید پوده میریزند در تحت التراب . عطار. ♦ دیرباز ؛ مدتی مدید : بدین نامه ٔ نامور دیرباز بمانم بر او نام او را دراز. نظامی . ♦ دیر بودن ؛ دیر زیستن . دیر ماندن . عمر بسیار کردن : بفال نیک ترا ماه روزه روی نمود تو دیرباش و چنین روزه صد هزار گذار. فرخی . شادباش و دیرباش ودیرمان و دیرزی کام جوی و کام یاب و کام خواه و کام ران . فرخی . ♦ دیر زود از کسی بودن ؛ هرچه به تأخیر افتادن بهتر بودن او را. (یادداشت مؤلف ). ♦ نه دیر ؛ زود. به سرعت . نه با فاصله ٔ بسیار. نه در زمانی طولانی . بفاصله ٔ کم از زمان : هر گلی پژمرده گردد زو نه دیر مرگ بفشارد همه در زیر غن . رودکی . من این لشکرم را یکایک نه دیر کنم یکسر از گنج و دینار سیر. فردوسی . ♦ نه دیر باشد ؛ زود باشد. قریباً. در همین نزدیکی . (یادداشت مؤلف ) : نه دیر باشد تا نزد تو خراج آرند ز مصر و کوفه و بغداد و بصره و اهواز. سوزنی . ♦ نه دیر و دراز ؛ کوتاه . اندک مدت : مخالف تو اگر شمع گیتی افروز است چو شمع یک شبه عمرش بودنه دیر و دراز. سوزنی . ◄ (پسوند) مزید مؤخر امکنه . خرامدیر. (یادداشت مؤلف ). ◄ تنگ ؛ عصر دیر، عصر تنگ . و در قدیم فراخ گفتندی چنانکه : الضحاء، چاشتگاه فراخ . (یادداشت مؤلف ). ◄ مقابل زود و فوراً، با صرف وقت بسیار. نه فوراً : از دوری تو دیر شدم ای صنم آگاه چون قصد تو کردم شخلیزم زد بر راه . ؟ (لغت فرس اسدی ). بیار ساقی دریای مشرق و مغرب که دیر مست شود هر که میخورد بدوام . سعدی . دیر یابد صوفی آز از روزگار زان سبب صوفی بود بسیارخوار. مولوی . دیر باید تا که سر آدمی آشکارا گردد از بیش و کمی . مولوی . ♦ امثال : دیرآشنا و زودرنج . (از مجموعه ٔ مختصر امثال چ هند). دیر زائیده زود میخواهد بزرگ کند . ◄ دور. نقیض نزدیک . (از برهان ) (انجمن آرا). مقابل نزدیک . (آنندراج ). ◄ (اِ) نام پرده ای از پرده های موسیقی است . رجوع به آهنگ شود.
دیر. [ دَ / دِ ] (ع اِ) خانه ای که راهبان در آن عبادت کنند و غالباً از شهرهای بزرگ بدور است و در بیابانها و قله های کوهها برپا گردد و هر گاه در شهر بنا گردید آن را کنیسه (کلیسا) یا بیعة گویند و بعضی میان این دو فرق گذارند که کنیسه از آن یهود است و بیعة متعلق به نصاری است . جوهری گوید ریشه ٔ دیر [ نصاری ] از کلمه ٔ داراست و جمع آن أدیار و خداوند دیر را دیرانی گویند و ابومنصور گفته است که دیرانی و دیار خداوند دیر و ساکن آن و آباد کننده ٔ آن است گویند دار، دیار، دور. و جمع قلت أدْوُر، أدْءُرْ و دیران و آدُر بنابر قلب و نیز گویند دَیْر، دَیَرَة، اَدْیار، دیران، دارَة، دارات و دَیِّرَه دور، دُوَران، ادوار، دوار و أدِورة. و از کلیه ٔ این واژه ها چنین بر می آید که کلمه ٔ دیر یکی از لغات دار می باشد و شاید پس از تسمیه ٔ دار به معنای مخصوص بخود به محل سکونت راهبان تخصیص یافته و برای آن علم شده است . (از معجم البلدان ). صاحب تاج العروس نویسد الدیرخان النصاری واصل «ی » واو است . ج، ادیار. خداوند و آنکه در آن سکونت دارد و آن را آباد کند دیار و برخلاف قیاس دیرانی گویند. جایگاه زاهد ترسایان . (مهذب الاسماء). صاحب برهان در ذیل لغت خورنق در معنی سدیر گوید از سه و دیر مرکب است و گوید دیر در لغت پهلوی بمعنی گنبد است . گنبدی که برای عبادت ساخته باشند. و در برهان مطلق عبادت خانه ٔ ترسایان لیکن بمعنی معبد ترسایان لفظ عربی است و در بهار عجم نوشته که دیر پرستشگاه کفار و فارسیان بمعنی گنبد استعمال کنند. (از غیاث ). معبد رهبان . (انجمن آرا). کلمه ای است عربی بمعنای جامعه ای رهبانی - خاصه در میان بندیکتیان، سیسترسیان، کارتوزیان و کلونیان - که راهبان در آنجا در عزلت زندگی میکنند و تحت ریاست رئیس یا رئیسه ٔ دیر با استقلال داخلی اداره میشود. دیرها عموماً حیاطی محصور و کلیسا و سفره خانه و خوابگاه و دارالضیافة و ابنیه ٔ دیگر دارند. با توسعه آیین بندیکنی از قرن هشتم میلادی اغلب دیرها، فارغ از آشفتگیهای اروپای آن زمان، مراکز هنری بودند. دیرهای متعددی که مقارن ظهور اسلام در عراق و شام و فلسطین وجود داشت در صدر اسلام مرکز حیات دینی و فرهنگی مسیحیان بود و این دیرها در نشر آثار یونانی (از طریق ترجمه ٔ آنها به سریانی و از سریانی بعربی ) در عالم اسلام نقش عمده ای داشتند. دیرها را بنام قدیسین (مانند دیر سمعان ) یا بنام بانی و گاه نیز بنام شهر مجاور (مانند دیرالرصافه ٔ در شام ) یا یکی از مشخصات محل (مانند دیرالزعفران در بین النهرین علیا) میخواندند. بعضی از دیرها در تاریخ اسلام و فتوحات اسلامی اهیمت خاص داشتند. (دائرة المعارف فارسی ). و رجوع به الموسوعه ٔ العربیة المیسرة شود : و اندر وی [ نصیبین ] دیرهاست از آن ترساآن . (حدود العالم ). به بیراه پیدا یکی دیر بود جهانجوی آواز راهب شنود. فردوسی . بنزدیک دیرآمد آواز داد که کردار تو جز پرستش مباد. فردوسی . همانگاه راهب چو آوا شنید فرود آمداز دیر و او را بدید. فردوسی . و آنجا که رسیده بودند دیری بود استوار بندویه در آن دیر رفت . (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص ١٠١). گر کعبه میخوانی نیم ور دیر میخوانی نیم مشغول خاقانی نیم مقلوب خاقان نیستم . خاقانی . گر از کعبه در دیر صادقدل آیی به از دیر حاجت روایی نیابی . خاقانی . چه فرمایی که ازظلم یهودی گریزم بر در دیر سکوبا. خاقانی . زلف چلیپاخمش در بن دیرم نشاند لعل مسیحادمش بر سردارم ببرد. خاقانی . دی ز دیر آمد برون سنگین دلی با لب پرخنده چون مستعجلی . عطار. خواستی مسجد بود آن جای خیر دیگری آمد مر آن را دیر ساخت . مولوی . بپای بت اندر بامید خیر بنالید بیچاره بر خاک دیر. سعدی . گر مسلمانی رفیقا دیر و زنارت چراست شهوت آتشگاه جانست و هوا زنار دل . سعدی . نریخت درد می و محتسب ز دیر گذشت رسیده بود بلایی ولی بخیر گذشت . آصفی هروی . ♦ دیر برهمن ؛ معبد برهمن . رجوع به برهمن شود : چندی نفس به صفه ٔاهل صفا زدم یک چند پی به دیر برهمن درآورم . خاقانی . ♦ دیر پریسوز ؛ دیر و معبدی در زمان خسرو پرویز بوده است . (از برهان ) : وز آنجا تا در دیر پریسوز پریدند آن پریرویان به یک روز. نظامی . و رجوع به پریسوز شود. ♦ دیر چارمین فلک ؛ گویا کنایه از آفتاب باشد زیرا فلک چارم آفتاب است : اسقف ثناش گفتا جز تو بصدر عیسی بر دیر چارمین فلک رهبری ندارم . خاقانی (دیوان چ عبدالرسولی ص ٢٧٤). ♦ دیر چلیپا ؛ دیر صلیب و کنایه از دیر نصاری : گر ببوی طمع گفتم مدح تو کعبه را دیر چلیپا دیده ام . خاقانی . ♦ دیر خارا ؛ دیر یا معبد از سنگ خارا و منظور دیر استوار و مستحکم است : یکی دیر خارا بدست آورم در آن دیر تنها نشست آورم . نظامی . ♦ دیر عیسوی ؛ دیر منسوب به عیسی . دیر مسیحیان . دیر نصاری : تا بصفت بود فلک صورت دیر عیسوی محور خط استوا شکل صلیب قیصری . خاقانی . ♦ دیر غم ؛ کنایه از کلبه ٔ احزان، خانه ٔ غم و اندوه : آن همه یک دو سه دیر غم دان نه سدیر است و نه غمدان چه کنم . خاقانی . ♦ دیر مغان ؛ جایگاه عبادت موبدان زرتشتی . آتشکده . توسعاً بمناسبت اجرای بعضی مراسم میکده : گر پرده براندازی در دیر مغان آیی از حبل متین بینی زنار که من دارم . خاقانی . از آن به دیر مغانم عزیز میدارند که آتشی که نمیرد همیشه در دل ماست . حافظ. که ازدور گردون بجان آمدم روان سوی دیر مغان آمدم . حافظ (دیوان چ خلخالی ص ٦٩ ساقی نامه ). بیاساقی از کنج دیر مغان مشو دور کانجاست گنج روان . حافظ (دیوان چ خلخالی ص ٦٨ ساقی نامه ). در دیر مغان آمد یارم قدحی در دست مست از می ومیخواران از نرگس مستش مست . حافظ. ای گدای خانقه باز آکه در دیر مغان میدهند آبی و دلها را توانگر میکنند. حافظ. ♦ دیر مغانه ؛ دیر مغان : دوش درون صومعه دیر مغانه یافتم راهنمای دیر را پیر یگانه یافتم . عطار (دیوان چ تفضلی ص ٣٧٠). ♦ دیر مینا ؛ معبد نصاری . ۩ کنایه ازفلک . (غیاث ). کنایه از فلک است . (برهان ) (انجمن آرا) : نه روح اﷲ در این دیر است چون شد چنین دجال فعل این دیر مینا. خاقانی . ♦ دیر هفتم ؛ کنایه از فلک هفتم که جای زحل یا کیوان است : کیوان که راهبی است سیه پوش دیر هفتم گفت از خواص ملک چو تو سروری ندارم . خاقانی . ◄ کنایه از جهان خاکی : چو می باید شدن زین دیر ناچار نشاط از غم به و شادی زتیمار. نظامی . اگر شادیم اگر غمگین در این دیر نه ایم ایمن ز دور این کهن سیر. نظامی . ♦ دیر خاکی ؛ کنایه از دنیا : چو هست این دیر خاکی سست بنیاد ببادش داد باید زود بر باد. نظامی . و آنکه بطریق میل ناکی گردد بطواف دیر خاکی . نظامی . ♦ دیر خرم ؛ کنایه از دنیا : اگر زندگانی بود دیرباز بدین دیر خرم بمانم دراز. فردوسی . ♦ دیر رندسوز ؛ دیر تنگ . کنایه از دنیا و عالم سفلی باشد. (از برهان ). ♦ دیر سپنجی ؛ کنایه از دنیا است زیرا که مانند سپنج که خانه ٔ علفی است بقا و ثباتی ندارد. (از آنندراج ) : نماند کس درین دیر سپنجی تو نیز ار هم نمانی تا نرنجی . نظامی (خسرو و شیرین ص ٤١٥). ♦ دیر کهنسال ؛ کنایه از دنیا : که میداند که این دیر کهنسال چه مدت دارد و چون بودش احوال . نظامی . ◄ نزد صوفیه عالم انسانی را گویند. _((کشاف اصطلاحات الفنون ). ◄ کنایه از مجلس عرفا و اولیا است . (فرهنگ اصطلاحات عرفا).k٠٥l)_
دیر. [ دَ ] (اِخ ) نام یکی از دهستانهای نه گانه ٔ بخش خورموج شهرستان بوشهر محدود از شمال به ارتفاعات شنبه و از باختر به دهستان بردخو و از خاور به دهستان ثلاث و ارتفاعات ریز و از جنوب به خلیج فارس .این دهستان در جنوب خاوری بخش واقع است از ٢٢ آبادی بزرگ و کوچک تشکیل شده و نفوس آن در حدود ٥٢٠٠ تن وقراء مهم آن عبارت است از: آبدان، بردستان، سرمستان، لمپه دان، گله زنی، راهدار، همبرک . مرکز دهستان قصبه و بندر دیر است . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٧).