دیزی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دیزی . (اِ) ظرف طعام پزی کوچک گلین و یا مسین . (ناظم الاطباء). قسمی دیگ سفالین که در آن بیشتر گوشت و گاه آش پزند. دیگ از گل پخته . تی یَرَه . (درتداول مردم قزوین ). (یادداشت مرحوم دهخدا). پی تی . ♦ امثال : پسر خاله یا پسر عموی دسته دیزی کسی ؛ بمزاح آنکه بدو هیچ نسبتی ندارد، خویشی بسیار دور با اوداشتن در دیزی باز است حیای گربه کجا رفته است ؛ پیش خود حساب باید برد. دیزی از کار در آمده است ؛ مجرب است . دیزی پشت سر کسی شکستن ؛ آرزوی بازنگشتن او را داشتن . ♦ آب دیزی را زیاد کردن ؛ چیزی بر ماحضر افزودن . ♦ دیزی بازاری ؛ آبگوشتی در ظروف سفالین خرد پخته که طبقه ٔ کم بضاعت از دیزی پزی خریدندی . (یادداشت مرحوم دهخدا). ♦ دیزی سنگی ؛ دیزی که از سنگ سازند و آن در مشهد متداول است و از سنگهای مخصوصی سازند. هرکاره .
دیزی . (اِخ ) دهی است از دهستان اشیان بخش فلاورجان شهرستان اصفهان است . با ٢٨٨٨ تن سکنه . (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج ١٠).