دیس
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دیس . [ دَ ] (ع اِ) پستان . (قاموس ) پستان . لغت عراقی است .(منتهی الارب ). ثدی . (ناظم الاطباء). ◄ حمله و سر پستان . ◄ پیزر. (ناظم الاطباء).
دیس . (اِخ ) بنابروایت طبری (چ لیدن ص ١٥٤) نام فرزند سیامک است . (از حاشیه ٔ تاریخ سیستان ص ٣ چ بهار).
دیس . (پسوند) صورتی دیگر از دیز، دس، دیسه به معنی گون . وش . فش . (یادداشت مؤلف ). همتا و مانند و شبیه ونظیر. (برهان ). شبیه و مانند. (جهانگیری ). این لفظ برای تشبیه می آید بمعنی همتا و مثل و مانند. (غیاث ).این کلمه گاه به صورت مستقل می آید چون : خوش آید ترا از گدایان مکیس که در بذل هستی تو بی شبه و دیس . ؟ ندارد درگه شاه جهان دیس بگیتی دربجز تمثال سدکیس . عمادی . و گاه به صورت پسوند و مزید مؤخر چون کلنگ دیس . خوردیس . فرخاردیس . تندیس . طاقدیس . ماه دیس .مهردیس . خایه دیس . (نوعی قارچ که به تخم مرغ ماند). ترنج دیس . (المعجم ) مردم دیس . (المعجم ). و در کلمه ٔ دزندیس نیز هرچند معنی جزء اول (دزن ) امروز معلوم نیست ولی مرکب با همین مزید مؤخر می نماید. (یادداشت مؤلف ) : تخت طاقدیس بودش و او تمام بساخت . (مجمل التواریخ ). و دارالملک او [ضحاک ] بابل بوده اول آنجایگاه سرای بزرگ کرده بود و کلنگ دیس نام نهاد. (مجمل التواریخ ). و کان بیوارسف ینزل بابل فاتخذها داراً علی هیاءة کرکی و سماها، کلنگ دیس . (تاریخ سنی ملوک الارض حمزه ٔ اصفهانی ). چو تیغ گیرد بهرام دیس شورانگیز چو جام گیرد خورشیدوار زرافشان . فرخی . یکی خانه کرده ست فرخاردیس که بفروزد از دیدن اوروان . فرخی . در آن آرزوگاه فرخاردیس نکرد آرزو بامقابل مکیس . نظامی . دو تندیس از زر برانگیخته ز هر صورتی قالبی ریخته . نظامی . چه قدر آورد بنده ٔ حوردیس چو زیر قبا دارد اندام پیس . سعدی . ◄ (اِ) بشقاب کشیده . کشکولی . (یادداشت مؤلف ). ◄ رنگ و لون . دیز. رجوع به دیز شود. ◄ بهندی به معنی روز است که بعربی یوم خوانند. (برهان ). در فارسی هندی روز. (ناظم الاطباء). ◄ بهندی ملک و ولایت را گویند. (از برهان ). در فارسی هندی ملک و ولایت . (ناظم الاطباء). ◄ مخفف دیسک . (فرهنگ فارسی معین ). رجوع به دیسک شود.