دیوانه شدن
/vâže/
فرهنگ طیفی واژهدان
عقل خودرا ازدست دادن، بیخود شدن، ازخود بیخود شدن، عصبانی شدن آشفتن، پریشان شدن، بههیجان آمدن، ازجا دررفتن خشم گرفتن، غضب کردن، عصبانی شدن سربهکوه و بیابان گذاشتن آفتاب بهکله (مخ، ملاج) کسی خوردن، اعصابش خرد (داغان) شدن (بودن) بهامان آمدن، بیتابوطاقت شدن، بهستوه آمدن