دیوانه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دیوانه . [ دی ن ِ ] (اِخ ) دهی است از دهستان بخش شیب آب شهرستان زابل با ١٢٠ تن سکنه . (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج ٨).
دیوانه . [ دی ن َ / ن ِ ] (ص نسبی ) از: دیو + انه، ادات نسبت . (یادداشت مؤلف ). مانند دیو. همچون دیو. در اصل بیای مجهول بوده بمعنی کسی که منسوب و مشابه دیوان باشد در صدور حرکات ناملائم و در آخر این لفظ که «هاء» مختفی است برای نسبت و مشابهت باشد. (غیاث ). منسوب به دیو و جن، ضد فرزانه که منسوب بعقل وحکمت است . (از آنندراج ). ◄ دیودیده . دیوزده . دیودار. جنی . زنجیری . دیوبخوریده . احمق . ابله . نادان . بی علم . بی دانش . (ناظم الاطباء). خل . چل . کالیو. ◄ سفیه . ناقص عقل . کم خرد. سودایی . مقابل فرزانه و عاقل . مخبول . مخبط. تباه خرد : کز این شاه دیوانه و تیزمغز نه گفتار نیکو نه کردار نغز. فردوسی . تو نوذرنژادی نه بیگانه ای پدر تند بود و تو دیوانه ای . فردوسی . هشیوار دیوانه خواند ورا همان خویش بیگانه خواند ورا. فردوسی . فرزانه ای برفت و ز رفتنش هر زیان دیوانه ای بماند و ز ماندنش هیچ سود. لبیبی . گفت نقاش چونکه نشناسم که نه دیوانه و نه فرناسم . عنصری . کجا دیوانه ای باشد به هر باب که نز آتش بپرهیزد نه از آب . (ویس و رامین ). گفت سیرخورده گرسنه را مست و دیوانه پندارد گناه ما راست که براین صبر میکنیم . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٣٢٣). گر همه خلق بدین اندر دیوانه شدند ای پسر خویشتن خویش تو دیوانه مساز. ناصرخسرو. بقدر عقل هر کس گوی با وی اگر اهلی مده دیوانه را می . ناصرخسرو. آنکه گوید های و هوی و پای کوبد هر زمان آن بحق دیوانه ای باشد مخوان آن را طرب . ناصرخسرو. گر بخندند گروهی که ندارند خرد تو چو دیوانه بخنده ٔ دگران نیز مخند. ناصرخسرو. بره نیارد دیوانه را مگر زنجیر. امیر معزی . میان انجمن نا گفتنی بسیار میماند من دیوانه را تنها برید آخر بدیوانش . خاقانی . دل رمیده و شوق بهانه خود دارم که دیده است دو دیوانه را به یک زنجیر. خاقانی . آن یکی دیوانه چون او را بدید کودر آن تعجیل بی خود می دوید. عطار. واستان از دست دیوانه سلاح تا ز تو راضی شود عدل و صلاح . مولوی . چنین گفت دیوانه ٔ هوشیار چو دیدش پسر روز دیگر سوار. سعدی . ♦ امثال : اگر دیوانه ای خود را ازبام بینداز . حرف راست را ز دیوانه شنو . (جامعالتمثیل ). دماغم ز میخانه بوئی شنید حذر کن که دیوانه هوئی شنید. ؟ دیوانه بکار خویشتن هشیار است . دیوانه چو دیوانه ببیند خوشش آید . دیوانه را مپرس که از ماه چند شد . قاسمی تونی . دیوانه را هوئی بس است . دیوانه همان به که بود اندر بند . عاقل مباش تا غم دیوانگان خوری دیوانه باش تا غم تو عاقلان خورند . ؟ من مست وتو دیوانه ما را که برد خانه . مولوی . هرگز سر دیوانه نگردید سپید . ♦ سگ دیوانه ؛ سگ هار : باب ششم در عمل معجونهای بزرگ : تریاق فاروق از گزیدن افعی و گزیدن همه ٔ انواع ماران و از زخم کژدم و از گزیدن رتیلا و سگ دیوانه خلاص دهد. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). و کسی را که سگ دیوانه گزیده باشد یک مثقال ... دهند. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). سگ دیوانه شد مگر آهن که همه ساق من فگار کند. خاقانی . تو غافل و سپهر کشنده رقیب تو فرزانه خفته و سگ دیوانه پاسبان . خاقانی . ◄ غضبناک . ◄ شوریده . (ناظم الاطباء). شیفته . شیدا. واله . دلشده . و رجوع به دیوانگی شود : آری چو فتنه عید کند شیفته شود دیوانه ٔ هوا ز هلال معنبرش . خاقانی . ♦ دیوانه ٔ چیزی بودن ؛ کنایه از طالب و عاشق چیزی بودن . (از آنندراج ). ♦ دیوانه ٔ کسی بودن ؛ عاشق بیقرار وی بودن .
دیوانه . [ دی ن ِ ] (اِ) نام نقدینه ای مسین متداول در عهد عثمانی معادل پنج پاره برابر نیم قروش که در فلسطین و اردن در قدیم رایج بوده است . (النقودالعربیة ص ٩٨ و ١٧٣).