دیوبند
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دیوبند. [ وْ ب َ ] (نف مرکب ) بندکننده ٔ دیو. آنکه دیوان را به بند آورد. آنکه دیو رامغلوب و مقهور سازد و بند کند. ◄ کنایه از پهلوان و دلیر و شجاع است چون رستم که دیوان مازندران را ببند آورد. و یا مقهورکننده ٔ دیوان چون طهمورث یا مطیع و فرمانبردار کننده ٔ دیو است چون سلیمان و در این موارد صفت است برای این افراد : گرفتش سنان و کمان و کمند گران گرز را پهلو دیوبند. فردوسی . بیامد یکی بانگ برزد بلند که ای پرمنش مهتر دیوبند. فردوسی . چو گیتی سرآمد بدان دیوبند جهان را همه پند او سودمند. فردوسی . و او را طهمورث دیوبند خواندندی . (نوروزنامه ). حکم تو دیوبند و جهانت جهانگشای اقبال بر در تو در آسمان گشای . خاقانی . گر در زمین شام سلیمان دیوبند بلقیس را ز شهر سبا کرد خواستار. خاقانی . تاجور جهان چو جم تخت خدای مملکت خاتم دیوبند او بندگشای مملکت . خاقانی . همه در هراسیم ازین دیوزاد توئی دیوبند از تو خواهیم داد. نظامی . سکندر منم خسرو دیوبند خداوند شمشیر و تخت بلند. نظامی . شتابنده شد خسرو دیوبند. نظامی . ◄ افسونگر. (ناظم الاطباء). مسخرکننده ٔ دیو. گیرنده ٔ جن و دیو : این بود حساب زورمندی وین بود فسون دیوبندی . نظامی . تا خبر یافت از هنرمندی دیوبندی فرشته پیوندی . نظامی . ◄ (اِ مرکب ) روز شانزدهم ازهرماه ملکی . (برهان ). (جهانگیری ) (از ناظم الاطباء). ◄ جائی که دیوان برای خود مسکن برمی گزینند. (ناظم الاطباء). جای که دیوان برای ماندن خود مقرر ساخته باشند و آن را بکاه و چوب و غیره بسته . (آنندراج ) : سرون در فشارد بشاخ بلند چو دیوی بخسبد در آن دیوبند. نظامی . ◄ (اِخ ) لقب قارن برادرزاده ٔ جمشید و او را قارن دیوبند میگفته اند. (از برهان ) (از جهانگیری ). ◄ لقب جمشید. (از برهان ) (از شرفنامه ٔ منیری ). ◄ [ در داستانهای ملی ایران ] لقب طهمورث . (برهان ). بسبب آنکه دیوان را بندکرد این لقب یافت . لقب تهمورس است چون بریاضات اخلاق ذمیمه را بحمیده بدل کرده و بر نفس غالب شده بود اورا دیوبند خواندند. (آنندراج ) : نگه کن بجمشید شاه بلند همان نیز تهمورس دیوبند. فردوسی . پسر بد مر او را یکی هوشمند گرانمایه تهمورس دیوبند. فردوسی . منوچهر چون زاد سرو بلند بکردار طهمورس دیوبند. فردوسی . طهمورث پیش از آنکه شاه شد همه در جنگ متمردان و دیوان بود و او را دیوبند گفتندی . (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص ١٠). ◄ لقب رستم : چنین گفت کزبارگاه بلند برفتم بر رستم دیوبند. فردوسی . پدر را چنین گفت کاین زورمند که خوانی ورا رستم دیوبند. فردوسی . و دیگر که از رستم دیوبند ز لهراسب و از اشکش هوشمند. فردوسی .