دیوزاد
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دیوزاد. [ وْ ] (ن مف مرکب ) دیوزاده . زاده شده از دیو. بچه ٔ دیو. (ناظم الاطباء). از نژاد دیو. از تخمه دیوان : که گر گیو گودرز و آن دیوزاد شوند ابر غرنده یا تیزباد. فردوسی . که برد آگهی نزد آن دیوزاد که آنجا سیاوخش دارد نژاد. فردوسی . کنون چون گشاده شد آن دیوزاد بچنگ است ما را غم و سرد باد. فردوسی . بطمع بزرگیم بدهی بباد بدان اژدهاپیکر دیوزاد. اسدی . گل را نتوان بباد دادن مهزاد به دیوزاد دادن . نظامی . همه در هراسیم ازین دیوزاد تویی دیوبند از تو خواهیم داد. نظامی . بمن بانگ برزد که ای دیوزاد شبیخون من چونت آید بیاد. نظامی . ◄ کنایه از اسب قوی هیکل و تیزرو. (غیاث ) (آنندراج ) : به چابک روی پیکرش دیوزاد. نظامی . ◄ خسرو دیوزاد، نامی از نامهای پهلوانان افسانه های قدیم . (یادداشت مؤلف ).