دیوسار
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دیوسار.[ وْ ] (ص مرکب ) (از: دیو + سار، پسوند شباهت ) بمعنی دیو مانند است چه سار بمعنی شبیه و نظیر و مانند باشد. (برهان ) (از غیاث ). دیوسر. دیومانند. (از آنندراج ). شبیه بدیو. (ناظم الاطباء). دیوسان : یکی نعره زد همچو ابر بهار که ای مرد خیره سر دیوسار. فردوسی . گهی نیزه زد گاه گرز نبرد از آن دیوساران برآورد گرد. اسدی . حبش بر یمین، بربری بر یسار بقلب اندرون زنگی دیوسار. نظامی . ربودندش آن دیوساران ز جای چو که برگ را مهره ٔ کهربای . نظامی . خاصه درین بادیه ٔ دیوسار دوزخ محرورکش تشنه خوار. نظامی . دیو با مردم نیامیزد مترس بل بترس از مردمان دیوسار. سعدی . اگر مار زاید زن باردار به از آدمیزاده ٔ دیوسار. سعدی . ◄ شخصی که دیوجامه پوشیده باشد و آن جامه ای است درشت و خشن که در روزهای جنگ پوشند و نیز شبها بجهت شکار کردن کبک در بر کنند. (برهان ). کسی که در روز جنگ دیوجامه پوشد. (ناظم الاطباء). ◄ شخصی را گویند که از او اعمال ناشایسته سرزند. (برهان ) (ناظم الاطباء). کنایه از کسی که مرتکب افعال ناشایسته باشد. (ازآنندراج ). ◄ کنایه از مردم بدخو و زشت رو. (برهان ) (ناظم الاطباء). ◄ کسانی را در مازندران بدین نام خوانند که جنگل را می برند و هیزم میکنند و می سوزانند و زغال میسازند. (یادداشت لغتنامه ). ◄ دیوساران مازندران هم طایفه ای از دیوان بوده اند که تا زمان صفویه در مازندران حکومت داشته اند و یکی از آنها الوند دیو نام داشته او را گرفته بفارس برده محبوس کردند. (انجمن آرا) (آنندراج ).