دیوک
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دیوک . [ دُ ] (ع اِ) ج ِ کثرت دیک، خروس . (از تاج العروس ). رجوع به دیک شود.
دیوک . [ وَ ] (اِ مصغر) مصغر دیو. دیو خرد. ◄ موریانه . جانوری که چوب عمارت بخورد و ضایع کند. (از برهان ). دیوچه . (جهانگیری ). کرم چوبخوار. (آنندراج ). کرم چوبخوارک . (شرفنامه ٔ منیری ). اورنگ (در تداول مردم قزوین ) : گشت ستونت چوز دیوک تهی سستی آن سقف که بر وی نهی . میرخسرو. آن زه که بشد کمانش از کار دیوک زندش بروی دیوار. میرخسرو. و اگر ناپاک خفتی تخم انفاس سستی پذیرد دیوک زده و مغز خورده و پوست مانده . (کتاب المعارف بهاء ولد). ◄ جانوری که پشمینه خورد. (از برهان ). بید : حال مغزی که خالی از خرد است راست چون حال دیوک نمک است . سنایی . ◄ زلو و آن کرمی باشد سیاهرنگ که خون فاسد از بدن آدمی بمکد. (برهان ). رجوع به دیوچه شود : دیوک به دست دیوکسان برسپوخت نیش ... را بسان خمره ٔ دیوک فروش کرد. سوزنی .