دیوی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دیوی . (ص نسبی ) منسوب به دیو. شیطانی . عمل دیو : نبینی طبع را طبعی چو کرد انصاف رخ پنهان نیابی دیو را دیوی چو کرد اخلاص رخ پیدا. سنایی . ◄ (حامص ) دیو بودن . همچودیو رفتار کردن . صفت دیو : ترک دیوی کنی ملک باشی ز شرف برتر از فلک باشی . سنایی . در کوی عشق دیوی و دیوانگی است عقل بس عقل کو ز عشق ملامت گزین گریخت . خاقانی . چون شدی در خوی دیوی استوار میگریزد از تو دیو ای نابکار. مولوی . ♦ دیوی کردن ؛ شیطنت نمودن و اعمال شیطانی را پیروی کردن . (ناظم الاطباء). ♦ دیوی نمودن ؛ به معنی دیوی کردن . (ناظم الاطباء).