دیگ
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دیگ . (اِ، ق ) دی . روز گذشته . (برهان ) (جهانگیری ) دیروز چنانکه پارسیان دیگروز گویند. (انجمن آرا). دی و دیروز و روز پیش از امروز. (ناظم الاطباء).
دیگ . (اِ) ظرفی که در آن چیزی پزند. (برهان ). از مس سازند و در آن طعام پزند و در حمامها برای گرم کردن آب در خزینه نصب کنند . (انجمن آرا) (آنندراج ). ظرفی خواه مسین یا گلین یا سنگین که در آن چیزی پزند. (ناظم الاطباء). قازان . قازقان . قدر. مرجل . مطبخ .قطانة. جوناء. طنجیر. عجوز. هبر. (منتهی الارب ). ابوالادهم . (السامی فی الاسامی ). بیضاء. ام بیضاء. (یادداشت مؤلف ). جهم، دیگ کلان . (منتهی الارب ) : بچشم خرد چیز ناچیز کرد دو صندوق پر سرب و ارزیز کرد. یکی دیگ رویین ببار اندرون که استاد بود او بکار اندرون . فردوسی . چو شد کشته دیگی هریسه بپخت برید آتش ازهیزم نیم سخت . فردوسی . بخورد و بینداخت دور استخوان همین بود دیگ و همین بود خوان . فردوسی . بد گشتی از آن که با بدان آمیزی با دیگ بمنشین که سیه برخیزی . فرخی . بجوش اندرون دیگ بهمنجنه بگوش اندرون بهمن و قیصران . منوچهری . خون عدو را چو روی خویش بدو داد دیگ در قصر او بزرگ تغار است . ناصرخسرو. سبوس جو در دیگ کنند و نیک بجوشانند. (نوروزنامه ). صحبت ابلهان چو دیگ تهی است از درون خالی از برون سیهی است . سنایی . بخوش کردن دیگ هر ناکسی بگشنیز دیگ آن دونان میدهد. خاقانی . نخورد دیگ گرم کرده کریم . نظامی . دیگ را گر باز ماند شب دهن گربه را هم شرم باید داشتن . مولوی . سبلتت گنده کند بیفایده جامه از دیگش سیه بیمائده . مولوی . بخار جوع کلبی از چهل گام بمغز آمد همی آمد زدیگت . کمال اسماعیل . وگر دیگ معده بجوشد تمام دیگ بی گوشت در عدم بهتر. اوحدی . تن نازنین را شود کار خام . سعدی . هرکه با دیگ نشیند بکند جامه سیاه . (از تاریخ گیلان مرعشی ). ♦ امثال : از دیگ چوبین کسی حلوا نخورده . دیگ بدوتن اندر جوش نیاید . دیگ بدیگ گوید رویت سیاه سه پایه گوید صل علی . دیگ مر دیگ را گوید که روی تو سیاه است . (قرةالعین ). دیگ ملانصرالدین است . دیگ سیه جامه سیاه میکند . دیگی که برای من نجوشد سر سگ توش بجوشد . دیگی که زائید سر زا هم میرود . (مردن هم دارد). ما دیگ پلو خواهیم مشروطه نمیخواهیم . هرچه در دیگ است به چمچه می آید . هر دیگی را چمهچه ای . ♦ دیگ پرشدن ؛ کنایه از طاقت برسیدن . کاسه ٔ صبر لبریز شدن : و دست از شراب بکشید [ غازی ] و چون نومیدی می آمد و میشد و در خلوت که با کسی سخن میراند ناامیدی مینمود و میگریست و یکی ده میکردند و دروغهای بسیار میگفتند و باز میرسانیدند تا دیگ پر شد و امیر را دل بگرفت . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٢٣٠). ♦ دیگ چه کنم بارگذاشتن ؛ کنایه از تردد و بلاتکلیف و بیکار بودن . ♦ دیگ خشم به جوش آمدن ؛ سخت خشمگین شدن : ملک را چو گفت وی آمد بگوش دگر دیگ خشمش نیامد بجوش . سعدی . ♦ دیگ ریسه ؛ دیگ حلیم پزی . دیگ هریسه پزی : گر کونت از نخست چنان بادریسه بود آن بادریسه اکنون چون دیگ ریسه شد. لبیبی . ♦ دیگ سنگی، یا سنگین ؛ آوندی که از سنگ سازند و در آن آبگوشت پزند. هرکاره، برمه، مرجل صیداء، صیدان ؛ دیگهای سنگین . (منتهی الارب ): دل من دیگ سنگین نیست ویحک که چون بشکست بتوان بست عمدا. خاقانی . ♦ دیگ شراکت بجوش آمدن ؛ سخت همکاری کردن : دو کس نیز در یک عمل ضایعند که دیگ شراکت نیاید بجوش . (اخلاق محسنی ). ♦ دیگ طمع بجوش آمدن ؛ سخت به طمع افتادن . ♦ دیگ هوس بجوش آمدن، دیگ هوس پختن ؛ هوسناک شدن . رجوع به دیگ پختن شود. ♦ هفت خانه به یک دیگ محتاج شدن ؛ کنایه از فقری عام .(یادداشت لغتنامه ). ◄ خوردنی پخته . طعام پخته و از این معنی است دیگ پختن . (یادداشت مرحوم دهخدا) : و اول کسی او بود که انواع دیگها و خوردنیها فرمود گوناگون . (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص ٣٩). ◄ چینه دان مرغان . (ناظم الاطباء). ◄ قسمی درشکه . (یادداشت مؤلف ). ◄ توپ بزرگ که بدان گلوله بر قلعه اندازند. (از برهان ) (از جهانگیری ). توپ بزرگ . (انجمن آرا). توپ بزرگ که در قدیم الزمان در قلاع وحصارها برای حفظ داشته و میگذاشته اند و با داروهای آتشین انباشته بجانب خصم می افکندند، بعضی درازتر چنانکه هست و بعضی کوتاهتر بترکیبی که امروزه خمپاره خوانند و به پاره خم ماند که زبر او شکسته و زیر او قدری باقی است و گلوله ٔ آن را سنگ و غیره میکرده اند. (آنندراج ) (انجمن آرا). توپ بزرگ که بدان گلوله بر قلعه اندازند. (ناظم الاطباء). ◄ در دو بیت ذیل از اسدی دیگ رخشنده یا دیگ منجر معنی نوعی چرخ یا منجنیق یا آلتی مقعر از آلات جنگ برای سنگ یا مواد مذاب انداختن بسوی دشمن می دهد : یکی دیگ منجر در آن قلعه بود که تیرش بد از سنگ صدمن فزود. اسدی . بهر گوشه عرّاده برساختند همه دیگ رخشنده انداختند. اسدی (گرشاسبنامه ص ٤١١).