ذرع
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ذرع . [ ذَ رَ ] (ع اِ) طمع. اُمید. ◄ گوساله ٔ دشتی . ج، ذِرعان . (مهذب الاسماء). ◄ ماده شتری که صیاد در پس آن نهان شده بصید تیر افکند.
ذرع .[ ذَ ] (ع اِ) خُلق . سیرت . خو: هو واسعالذرع ؛ ای واسعالخلق . او فراخ خوی است . ◄ دِل . ◄ قوت . ◄ توان . تاب . توانائی . طاقت . ذراع . ضاق بالأمر ذرعه ؛ سست و ضعیف شد طاقت او و بمقصود نرسید یا از مکروهات نجات نیافت . و یقال، ابطرت فلاناً ذرعه ؛ ای کلفته اکثر من طوقه . ◄ دل ؛ کبر فی ذرعی ای فی قلبی، ای عظم وقعه و جل عندی . ◄ تن . نفس : اقصد بذرعک ؛ نرمی و رفق کن با تن خود. ◄ قدر. ذرع کل شی ٔ؛ قدره مما یذرع . ◄ گوشه ٔ کشت . رودکی گوید : زرع و ذرع از بهار شد چو بهشت زرع کشت است و ذرع گوشه ٔ کشت .
ذرع . [ ذَ ] (ع اِ) گز. ارش . رش . ساق دست . ◄ ذرع، چون مطلق گویند معادل شانزده گز است یعنی یک متر وچهار صدم یک متر و در ذرع شاه یک متر و دوازده صدم یک متر است (و بیشتر در تبریز متداول است ) و ذرع مقصر. مساوی یک متر و چهار صدم یک متر است . (و آن در طهران و فارس معمول است ). ◄ ذرع نیشابوری، دو برابر و نیم ذرع شاهی است . ◄ ذرع مکعب یک ذرع در ابعاد ثلاثة. ♦ ذرع کردن ؛ به گز پیمودن . به گز کردن . ♦ ذرع و پیمان کردن ؛ فعل اتباعی، ذرع کردن (مخصوص زمین است ).