ذره
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ذره . [ ذَرْ رَ / رِ ] (اِ) هر جزء غبار منتشر در هوا و جز آن . چیزهای نهایت خرد که از روزن پیدا آید چون آفتاب یا روشنی بر وی تابد. صاحب کشاف اصطلاحات الفنون گوید: نصف از سدس قطمیر است (یعنی دوازده یک ) و بعضی گفته اند که ذرّه را وزنی نباشد چنانچه در بحر الجواهر گفته - انتهی . ◄ و صد ذره مقدار یک جو باشد. یعنی ذره صدیک، یعنی یک حصه از صد حصه جو بود. ج، ذرّ، ذرّات : صورت خشمت ار ز هیبت خویش ذره ای را بخاک بنماید خاک دریا شود بسوزد آب بفسرد آفتاب و بشجاید. دقیقی . هر قطره ای ز جودت رودیست همچو جیحون هر ذره ای ز حلمت کوهی است چون بذیل . رفیعی (از حاشیه ٔ لغت نامه ٔ خطی اسدی متعلق به نخجوانی ). بافسون همان سنگ بر جای خویش ببست و نغلطید یک ذرّه پیش . فردوسی . ای بر سر خوبان جهان بر سر جیک پیش دهنت ذره نماید خرجیک . عنصری . ور بدرّی شکم و بندم از بندم نرسد ذره ای آزار بفرزندم . منوچهری . مدان مرخصم را خرد ای برادر که سوزد عالمی یک ذرّه آذر. ناصرخسرو. غلط گفتم ز ذره کمتر است این که زی خورشیدانور میفرستم . ابوالفرج رونی . آن از کوه ... ذره ای بود. (کلیله و دمنه ). ماندبعنکبوت سطرلاب آفتاب زو ذرّه های لایتجزا برافکند. خاقانی . نیست یکی ذرّه جهان نازکش پای ز انبازی او باز کش . نظامی . خورشید رخ ترا کند ذکر هر ذرّه اگر شودزبانی . عطار. ذره ذره کاندرین ارض و سماست جنس خود را همچو کاه و کهرباست . مولوی . قدر آن ذره ترا افزون دهد ذرّه چون کوهی قدم بیرون نهد. مولوی . آنکه رای خرده دانش گر نماید اهتمام ذره ٔ خرد از بزرگی آفتاب آسا شود. سلمان ساوجی . ◄ ذرّه ای، یا یک ذرّه . مقداری نهایت قلیل : ایا کرده در بینی ات حرص و رس از ایزد نیایدت یکذرّه ترس . لبیبی . در آفتاب اگر ذره قدرتی بودی سیاه روی نگشتی ز جرم قرص قمر. مسعودسعد. از جمالش ذره ای باقی نماند آن قدح بشکست و آن ساقی نماند. عطار. ذره ای خود نیستی از انقلاب تو چه میدانی حدوث آفتاب . مولوی . هزار ذره اگر کم شود ز روی هوا بذره ای نرسد آفتابرا نقصان . سلمان ساوجی . ذره ای کز عراق برخیزد رشک خورشید خاوران باشد. سلمان ساوجی . ♦ ذره ای یا یک ذره یا ذرةمثقالی انصاف، محبت، نان، و غیره نداشتن ؛ هیچ از آن نداشتن . ♦ امثال : آن ذره که در حساب ناید مائیم ؛ ما نزد او یا در آنجا بچیزی نیستیم، ما را بدانجا ارج و بها و محلی نیست . و رجوع به جزء لایتجزی و جوهر فرد و نقطه شود. پیش آفتاب ذره کجا در حساب آید . (تاریخ بیهقی ). ذره به خورشید بردن ، تعبیری مثلی است مانند زیره به کرمان یا قطره به عمان بردن و نظایر آن . ذره ذره پشم قالی میشود . ذره را به آفتاب چه نسبت . مثل ذره ، سرگردان .