ذهنی
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(~.) [ ع - فا. ] (ص نسب.) درونی، باطنی.<br>
فرهنگ فارسی معین
(~.) [ ع - فا. ] (ص نسب.) درونی، باطنی.
لغتنامه دهخدا؛ نسخه SQL
ذهنی . [ ذِ ] (ع ص نسبی )منسوب بذهن . درونی . باطنی . عقلی . وجود ذهنی . مقابل وجود عینی و وجود خارجی ♦ ذهنی شدن امری و مطلبی ؛ نیک در ذهن جای گرفتن . نیک بیاد ماندن . مرکوز ذهن، مرکوز خاطر شدن . مرتکز ذهن و خاطر گردیدن .
ذهنی . [ ذِ ] (اِخ ) نام چهار تن شاعر عثمانی است . یکی از آنان بنام مومچی زاده بالی چلبی معروف است و مدتی قضای اسکدار و سپس قضای غلطه رانده است و به سال ٩٨٣ هَ . ق . درگذشته است، دیگری از مردم اسلامبول و نام او نیز بالی است و پاره ای مشاغل دیوانی نیز داشته است . و بعهد سلطان سلیم خان ثانی میزیسته است . سومی بغدادی است و نامش عبدالداثم است و بنام نجف زاده معروف است و ظاهراً اصلاً ایرانی است و شعر بفارسی و ترکی هر دو می سروده و در موسیقی نیز ماهر بوده و به زمان سلطان مرادخان ثالث بوده است . چهارمین معاصر سلطان بایزید است . و پنجمین کاتب سلطان علمشاه بوده و گاهی نیز شعر می گفته است .
ذهنی . [ ] (اِخ ) شاعری از مردم کاشان و بیت ذیل از اوست : نرنجیم با غیر اگر خو کنی تو با ماچه کردی که با او کنی . (نقل از قاموس الاعلام ترکی ).
مترادف و متضاد
درونی، باطنی عقلی (متضاد: عینی)
فرهنگ واژگان سره
ویری