ذو
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(اِ.) [ ع. ] صاحب، دارنده. در عربی در حالت رفع «ذو» و در حالت جر «ذی» و در حالت نصب «ذا» میگویند.<br>
فرهنگ فارسی معین
(اِ.) [ ع. ] صاحب، دارنده. در عربی در حالت رفع «ذو» و در حالت جر «ذی» و در حالت نصب «ذا» میگویند.
لغتنامه دهخدا؛ نسخه SQL
ذو. (ع اِ) با. خداوند. صاحب . دارا. مالک . یقال فلان ذوکذا؛ ای صاحبه . (مهذب الاسماء). ذوالجلال و الاکرام . ذوذوابة. ذواربعة اضلاع . ذوحب . ذونسب . ذوفن . ذوفنون . ذوالریاستین . ذوالأثر.و در حالت نصب ذا و در حال جر ذی آرند و تثنیه ٔ آن ذوان، ذَوَین و ج ِ آن ذَوُون و ذَوَین : جائنی ذومال، رایت ذامال، مررت بذی مال . و تانیث آن ذات باشد. و چون همگی لازم الاضافه باشند از آنرو جز ذوا و ذَوی و ذَوُو و ذَوی در کلام نیاید. ◄ الذی . آن چنان کسی که . آن چنان چیزی که . آنکه . آنچه : فأن الماء ماء ابی وجدی و بئری ذوحفرت و ذوطویت . ◄ یکی از مقولات عشر ارسطو.مرادف له . جده . ملک .