راجع
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
راجع. [ ج ِ ] (ع ص، اِ) زنی که شوهرش بمیرد و او بخانه ٔ مادر و پدر خود بازگردد و اما این چنین مطلقه را مردوده گویند. ◄ مرغ که از گله ٔ خود بازگردد. ◄ ناقه که دم بردارد. و ماده خر که دم بردارد و کمیز بطوری اندازد که آبستن نماید و چنان نباشد. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). ج، رَواجِع. (منتهی الارب ). ◄ برگشت کننده . (ناظم الاطباء). بازگردنده : و گر آبی بماند در هوا دیر بمیل طبع هم راجع شود زیر. نظامی . هرچه بینی سوی اصل خود رود جزو سوی کل خود راجع شود. مولوی . نور مه راجع شود هم سوی ماه وا رود عکسش ز دیوار سیاه . مولوی . ◄ سیاره ای که حرکت وی بر خلاف توالی بروج بنظر می آید. (ناظم الاطباء) : اگر ز عزم و ز حزم تو آفریده شدی بطبع راجع و هابط نیامدی اختر. مسعودسعد. باز گردم چو ستاره که شود راجع از آنک مستقیم ره امکان شدنم نگذارند. خاقانی . ◄ نام عصبی است که آن را عصب الراجع گویند. صاحب ذخیره آرد : مردی را حاجت افتاد که او را بدستکاری و آهن علاج کردند و آن عصب که او را عصب الراجع گویند برهنه شد و هوای سرد بدان عصب رسید، آواز او باطل شد و دیگری را علاج خنازیر کردند و از جانب او عصب الراجع بریده شد و آواز او یک نیمه باطل شد. (ذخیره خوارزمشاهی ).