راح
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
راح . (ع اِ) نام نوایی است از موسیقی . رجوع به لغت نامه ذیل لغت آهنگ شود.
راح . (ع اِ) شادمانی . (منتهی الارب ) (آنندراج ). ارتیاح یعنی نشاط، گویند: فقدت راحی فی الشباب ؛ یعنی ارتیاحی . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد): ای دریغا مرغ خوش الحان من راح روح و روضه و ریحان من . مولوی . ◄ پنجه . (منتهی الارب ). کف های دست . (آنندراج ). ج ِ راحة است که بمعنی کف دست باشد. (از اقرب الموارد). ◄ راه . (غیاث اللغات ). ◄ قرار گرفتن . (غیاث اللغات ) (آنندراج ). ◄ یوم راح ؛ روز سخت باد. (منتهی الارب ). ◄ شراب . (منتهی الارب ) (آنندراج ). خمر. (اقرب الموارد) : از خوردن راح ای جمال احرار دانم که نه بر توبه ٔ نصوحی . سوزنی . دست جم چون راح ریحانیت داد خوان جم را خل خرمایی فرست . خاقانی . شعر من شد نقل عقل و راح روح پس روا داری مرا اندوهگین . خاقانی . در صبوح آن راح ریحانی بخواه دانه ٔ مرغان روحانی بخواه . خاقانی . راح ریحانی ار بدست آری تو و ریحان و راح و رای صبوح . خاقانی . راح و ریحان که مجلس آراید نوش و نقلی که بزم را شاید. نظامی . راح گلگون چو گلشکر خنده پخته گشته در آتش زنده . نظامی . از افراط و انهماک در معاطات کاسات راح از صباح تا رواح مرضی روی نمود. (جهانگشای جوینی ). تخت زمرد زده ست گل بچمن راح چون لعل آتشین دریاب . حافظ. همچون لب خود مدام جان می پرور زان راح که روحیست بتن پرورده . حافظ.
راح . (اِخ ) صحرایی است در راه یمامه به بصره میان بنبان و جرباء. (از معجم البلدان ج ٤).