رار
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
رار. (ع اِ) مغز استخوان تباه شده و گداخته از لاغری . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). اصل آن ریر است . (منتهی الارب ). ریر. (اقرب الموارد). رَیر. (اقرب الموارد).آنچه پیه در استخوان باشد و آنگاه به آب رقیق سیاهی تبدیل شود و بقولی مخ گداخته . (از اقرب الموارد).
رار. (اِخ ) رستاقی است در کاشان . (محاسن اصفهان مافروخی ص ١٨). در ترجمه ٔ کتاب مافروخی دار ضبط شده است . رجوع به ترجمه ٔ محاسن اصفهان ص ٣٩ شود.
رار. (اِخ ) یکی از چهار ناحیه ٔ چهارمحال اصفهان که حدود آن بشرح زیر است : جنوبی به شیراز شمالی، به فریدن، شرقی به اصفهان، غربی به میزدج . (از مرآت البلدان ج ٤ ص ٥١). و رجوع به اصفهان و چارمحال شود.