راس
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(رَ) [ ع. ] (اِ.)<BR>۱- سر.<BR>۲- بزرگ و مهترِ قوم.<BR>۳- واحدی برای شمارش چهارپایان.<BR>۴- بلندی ج. روؤس (رئوس).<br>
فرهنگ فارسی معین
(رَ) [ ع. ] (اِ.) ۱- سر. ۲- بزرگ و مهترِ قوم. ۳- واحدی برای شمارش چهارپایان. ۴- بلندی ج. روؤس (رئوس).
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
راس . (اِ) بمعنی راه باشد چه سین و ها را به یکدیگر تبدیل کنند چنانکه خروس و خروه . (انجمن آرای ناصری ). به لغت زند و پازند راه و جاده را گویند که به عربی طریق و صراط خوانند. (آنندراج ) (ناظم الاطباء). ◄ مخفف راسو، موش خرما. (شعوری ج ٢ ص ٧).
مترادف و متضاد واژهدان
سر، کله انتها، قله، نوک بالا، فوق تا، عدد، واحد بزرگ، رئیس، مهتر (متضاد: مرئوس)
واژگان فارسی سره واژهدان
مهتر، سرور، سر، سار، تارک
مهتر، تارک
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی