راست آمدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(مَ دَ) (مص ل.) سازگار شدن، هماهنگی یافتن.<br>
فرهنگ فارسی معین
(مَ دَ) (مص ل.) سازگار شدن، هماهنگی یافتن.
لغتنامه دهخدا؛ نسخه SQL
راست آمدن . [ م َ دَ ] (مص مرکب ) سازگار آمدن . (آنندراج ). سازگاری یافتن . هماهنگی یافتن . مطابقت داشتن . عملی بر وفق صواب صورت گرفتن . برابری کردن . یکسانی داشتن : چگونه راست آید رهزنی را که ریزد آبروی چون منی را. نظامی . عشق با نام و ننگ نایدراست ندهد دست عشق و رعنایی . عطار. هستی ما و هستی تو دو نیست راست ناید دویی و یکتایی . عطار. میباش و از مزاج حریفان نشان طلب با طبع هرکه راست نیایی کران طلب . نظیری (از آنندراج ). ♦ امثال : شمار (حساب ) خانه با بازار راست نیاید . کذب و جبن و احتکار و خست و رشوتخوری هیچ ناید راست با تاج کیانی داشتن . ملک الشعراء بهار. ♦ به عقل راست آمدن ؛ با عقل مطابقت داشتن . سازگار عقل بودن . مطابق عقل بودن . ♦ بهم راست آمدن ؛ متحّد و همسان و یکی شدن . یگانگی یافتن . یکجا جمع شدن . وحدت یافتن : از سر گنج و مملکت برخاست دین و دنیا بهم نیاید راست . نظامی . که عشق و مملکت ناید بهم راست از این هر دو یکی میبایدت خواست . نظامی . مستوری و عاشقی بهم ناید راست گر پرده نخواهی که درد دیده بدوز. سعدی . سعدیا مستی ّ و مستوری بهم نایند راست شاهدان بازی فراخ و صوفیان بس تنگخوی . سعدی . ♦ راست آمدن صحبت ؛ موافق آمدن صحبت . (آنندراج ) : صحبت راست روان راست نیاید با چرخ تیر یک لحظه درآغوش کمان میباشد؟ (از آنندراج ). ◄ استقامت یافتن . قامت افراشتن . از کجی براستی گرائیدن : نخلی که قد افراشت به پستی نگراید شاخی که خم آورددگر راست نیاید. ملک الشعراء بهار. ◄ درست شدن . اصلاح شدن . سر و صورت یافتن . بصلاح رسیدن . روبراه شدن . انتظام یافتن . صلاح پذیرفتن . مرتب شدن، منظم گشتن : بکشتن و حرب این کار راست نیاید. (تاریخ سیستان ). بی وزیر کار راست نیاید. (تاریخ بیهقی ). و با خود گفتم که چنین هم راست نیاید. (کلیله و دمنه ). بدین راست ناید کزین سبز باغ گلی چند را سر درآری بداغ . نظامی . ◄ صورت گرفتن . تحقق یافتن . بوقوع پیوستن . بحقیقت رسیدن . درست درآمدن . صادق آمدن . بدروع نینجامیدن . بکژی نکشیدن . مقابل ناراست آمدن : هر چیزی که از اصحاب الکهف گویند بنویس تا بنگریم که راست آید یا نه . (ترجمه ٔ تفسیر طبری بلعمی ).مرا یاد میداد از آن خواب که بزمین داور دیده بود که جده ٔ تو نیکو تعبیر کرد و همچنان راست آمد و من خدمت کردم و گفتم این نموداری است از آنکه خداوند دید.(تاریخ بیهقی ). اینک موی پیشانی و خاک خرابه ٔ خود بتو فرستادم تا در زیر پای خود درآوری و سوگند تو راست آید. (قصص الانبیاء ص ٢١٣). ◄ به اندازه درآمدن : او را بخواب گفته بودند که هر که این زره درپوشد و بروی راست آید جالوت بدست وی کشته شود. (قصص الانبیاء ص ١٤٤). طالوت بفرمود تا آن زره بیاوردند و آن سیصد و سیزده تن پوشیدند بر هیچکس راست نیامد. (قصص الانبیاء ص ١٤٤). جبرائیل ابراهیم را هدایت کرد و حجر بیاورد و راست آمد بر رکن کعبه که همان قدر جای بود. (مجمل التواریخ و القصص ). ◄ درست آمدن . ♦ راست آمدن بسخن یا بگفتار، یا بوصف، یا بقلم ؛ ادا شدن حق معنی با سخن و وصف و گفتار و قلم : منعما شکرهای انعامت بزبان قلم نیاید راست . کمال الدین اسماعیل . بسخن راست نیاید که چه شیرین دهنی وین عجبتر که تو شیرینی و من فرهادم . سعدی . بگفتن راست ناید شرح عشقت ولیکن گفت خواهم تازبان هست . سعدی . گر اشتیاق نویسم بوصف راست نیاید کز اشتیاق چنانم که تشنه ماء معین را. سعدی . کمال حسن وجودت بوصف راست نیاید مگر هم آینه گوید چنانکه هست حکایت . سعدی . بقلم راست نیاید صفت مشتاقی سادتی احترق القلب من الاشواقی . سعدی . ◄ مطابق درآمدن . درست درآمدن . با هم خواندن . مطابقت کردن . برابری داشتن . یکسانی داشتن : اگر به رستم دستان ورا قیاس کنم قیاس راست نیاید به رستم دستان . سوزنی . و نامها مقابل کرده شد از بهر تجربت همه راست آمد چنانکه هیچ خطا نیفتاد. (راحةالصدور راوندی ). احتنان، تعادل ؛ با یکدیگر راست آمدن . (زوزنی ). ◄ ساخته بودن . برآمدن . ♦ راست آمدن به کسی ؛ به او درست شدن . از او برآمدن . از او ساخته بودن : پرسیده آید که مرا در کدام پایه و درجه بدارد و این بتو راست آید و تو توانی پرسید. (تاریخ بیهقی ). ◄ فراهم شدن . مهیا شدن . مقدور گردیدن . مطابق دلخواه شدن . ♦ راست آمدن کار ؛ وسایل آن به نحوه دلخواه فراهم آمدن . مطابق دلخواه شدن امر. اسباب آن فراهم شدن : راست گویم صنما بی قد تو کار ما هیچ نمی آید راست . خواجوی کرمانی (از ارمغان آصفی ). ◄ تصادف کردن . مصادف شدن . ♦ راست آمدن با کسی ؛ با او مصادف شدن .به او برخوردن .