راستکاری
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
راستکاری . (حامص مرکب ) عمل راستکار. درستکاری . دیانت . تدین . درستی : گر امید تو رستگاری بود در آن کوش تا راستکاری بود. دقیقی . راست کاری پیشه کرده ست از برای آنکه نیست در قیامت هیچکس جز راستکاران رستگار. انوری . چند سالم یتاقداری کرد راست بازی و راستکاری کرد. نظامی . نیک دانید کانچه می گویم راستکاری و راستی جویم . نظامی . اندرین رسته راستکاری کن تا در آن رسته رستگار شوی . سعدی . تسدید؛ راستکاری . (منتهی الارب ). و رجوع به راستکار شود.
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی