راستی کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
راستی کردن . [ ک َ دَ ] (مص مرکب ) درستکاری کردن . امانت و صداقت کردن : همه راستی کن که از راستی نیاید بکار اندرون کاستی . فردوسی . اگر خواهی از هر دو سر آبروی همه راستی کن همه راست گوی . فردوسی . راستی در کار برتر حیلتی است راستی کن تا نیایدت احتیال . ناصرخسرو. راستی کن تا بدل چون چشم سر بینا شوی راستی در دل ترا چشم دگر بینا کند. ناصرخسرو. راستی کن که اندرین رسته نشوی جز براستی رسته . سنائی . راستی کن ای تو فخر راستان ای تو صدر و من درت راآستان . مولوی . تو راست باش تا دگران راستی کنند دانی که بی سطاره نرفته ست جدولی . سعدی . راستی کردند و فرمودند مردان خدای ای فقیه اول نصیحت گوی نفس خویش را. سعدی . سعدیا راستروان گوی سعادت بردند راستی کن که بمنزل نرسد کجرفتار. سعدی . هرکه راستی کند از خدا نترسد. (مجالس سعدی ص ٢٠). تو راستی کن و با گردش زمانه بساز که مکر هم بخداوند مکر گردد باز. سعدی . راستی کن که راستان رستند در جهان راستان قوی دستند یوسف از راستی رسید بتخت راستی کن که راست گرددبخت . اوحدی .