راه یافتن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
راه یافتن . [ ت َ ] (مص مرکب ) پیدا کردن راه . اهتداء. (تاج المصادر بیهقی ). تهدی . مشی . (منتهی الارب ) : اگر راه یابد کسی زین جهان بباشد ندارد خرد در نهان . فردوسی . تا راه توان یافتن به دریا ز ستاره تا دورتوان گفت به توشه ز فیافه . منوچهری . ♦ راه بازیافتن ؛ هدایت شدن . (یادداشت مؤلف ) : و بپارسی [ ثوابت را ] بیابانی خوانند ازیرا که گم شده بدان راه بازیابد به بیابان و دریا اندر. (التفهیم ). ◄ جا گزیدن . جای گرفتن . اتصال یافتن . پیوستن . متصل شدن : هر شاهدی که در نظر آمد به دلبری در دل نیافت راه که آنجا مکان تست . سعدی . قطره بدریا چو دگر راه یافت نام و نشانش همه دریا شود. اوحدی . ◄ نفوذ یافتن . رسوخ کردن . تسلط پیدا کردن . رخنه کردن . اثر کردن . مسلط شدن : همه کشورم کوه و دره است و چاه نیابد برین بوم و بر دیو، راه . فردوسی . چون درو عصیان و خذلان تو ای شه راه یافت کاخ ها شد جای کوف و باغها شد جای خار. فرخی . و چون ترسیدند [ طغرل و سپاهش ] ... به تعجیل براندند تا سوی نسا روند که رعبی و فزعی بزرگ برایشان راه یافته است . (تاریخ بیهقی چ فیاض ص ٦٠٦). اما اینقدر دانم که از امیرک نامه رسیده است بحادثه ٔ آلتونتاش و حال این خداوند دیگر شده است و نومیدی سوی او راه یافته (تاریخ بیهقی چ فیاض ص ٦٥٢). چون لختی خلل راه یافت به خلافت عباسیان . (تاریخ بیهقی چ فیاض ص ٦٦٥). اما خرج به اندازه ٔ دخل کن تا نیاز اندر تو راه نیابد. (قابوسنامه ). چو زین منزلگه کم بیش ها بیرون شود زآن پس نیابد راه سوی او زیادتها و نقصانها. ناصرخسرو. نظم نگیرد بدلم در غزل راه نیابد بدلم در غزال . ناصرخسرو. و اول خللی و خرابی که در اصطخر راه یافت آن بود. (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص ١١٦). چون از ملک [ جمشید ] چهارصدواند سال بگذشت و دیو بدو راه یافت و دنیا در دل او شیرین گردانید... (نوروزنامه ). تحیر و تردد بدو [ شیر ] راه یافته است . (کلیله و دمنه ). بطر آسایش ... بدو [ شتربه ] راه یافت . (کلیله و دمنه ). و مثال این همچنان است که مردی در حد بلوغ بر سر گنجی افتد که پدر از جهت او نهاده باشد فرحی بدو راه یابد. (کلیله و دمنه ). که فساد کلی در ملک و دین راه یابد. (گلستان ). غازان خان ... درآمد و اندیشه ... گماشت و همگی همت بر آن مصروف داشت که تدارک خللها که به امور ملک راه یافته بودکند. (تاریخ غازانی ص ٢٥٢). نیست جز بیرون در، جای اقامت حلقه را راه در دلها نیابد چون بود گفتار، کج . صائب . ◄ دسترس پیدا کردن . موفق شدن .توفیق یافتن . اجازه یافتن : و نامه نبشته آمد نزدیک آغاجی بردم و راه یافتم تا سعادت دیدار همایون خداوند [ مسعود ] دیگر باره یافتم . (تاریخ بیهقی چ فیاض ص ٥١١). پس رقعتی نبشت [ بونصر مشکان ] بامیر [ مسعود ] و مرا [ بیهقی را ] داد و ببردم و راه یافتم و برسانیدم . (تاریخ بیهقی چ فیاض ص ٥١٢). چون نباشدت عمل راه نیابی سوی علم نکند مرد سواری چو نباشدش رکاب . ناصرخسرو. یکی به تیم سپنجی همی نیابد راه ترا رواق ز نقش و نگار چون ارم است . ناصرخسرو. اغتثاث ؛ راه یافتن بسوی چیزی . (منتهی الارب ). ◄ اطلاع یافتن . آگاه شدن . پی بردن . آگاهی یافتن . معرفت یافتن . رسیدن : ز بیگانه پردخت کن جایگاه بدین راز ما تا نیابند راه . فردوسی . نیابی به چون و چرا نیز راه نه کهتر بر این دست یابد نه شاه . فردوسی . نیابد بدو نیز اندیشه راه که او برتر از نام و از جایگاه . فردوسی .