راهرو
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
راهرو. [ رَو / رُو ] (نف مرکب ) راهرونده . رونده .راهرونده . سائر. طی طریق کننده . راه پیما. ج، راهروان .(ناظم الاطباء). ماشی . (یادداشت مؤلف ) : چون جهان سپید گشت سیاه راهرو نیز بازماند از راه . نظامی . برآن راهرو نیم جو بار نیست که او را یکی جو در انبار نیست . نظامی . راهروان کز پس یکدیگرند طایفه از طایفه زیرک ترند. نظامی . نباید راهرو کو زود راند کسی کو زود راند زود ماند. نظامی . ◄ مسافر. (ناظم الاطباء) (از شرفنامه ٔ منیری ). رونده . ماشی و توسعاً در برخی از شواهد بمعنی مسافر : راهرو را بسیج ره شرط است تیز راندن ز بیمگه شرط است . نظامی . هرآن راهرو کامد آنجا فراز بدیدار آن حصنش آمد نیاز. نظامی . ◄ سیاح . ◄ ابن سبیل . (ناظم الاطباء). ◄ سالک . (ناظم الاطباء) (از شرفنامه ٔ منیری ) : راهروان عربی را تو ماه تاجوران عجمی را تو شاه . نظامی . راهروی راکه امان میدهند در عدم از دور نشان میدهند. نظامی . تو منزل شناسی و شه راهرو تو حقگوی و خسرو حقایق شنو. سعدی . ای راهروان را خبر از کوی تو نه ما بیخبر از عشق و خبر سوی تو نه . سعدی . هر راهرو که ره بحریم درش نبرد مسکین برید وادی و ره در حرم نداشت . حافظ. دوره ٔ کاخ رتبتت راست زفرط ارتفاع راهروان وهم را راه هزار ساله باد. حافظ. تکیه بر تقوی و دانش در طریقت کافری است راهرو گر صد هنر دارد توکل بایدش . حافظ. ای بیخبر بکوش که صاحب خبر شوی تا راهرو نباشی کی راهبر شوی . حافظ. راهرو را فاقه و نعمت کند منع سلوک اسب راه آنست کو نه فربه و نه لاغر است . امیرعلیشیر. ♦ راهروان ازل ؛ مردمان پارسا و زاهد و عابد و شب زنده دار. راهروان سحر. (ناظم الاطباء) : خیز که استاده اند راهروان ازل بر سرراهی که نیست تا ابدش منتها. خاقانی . ♦ راهروان صحرا ؛ راهروان ازل . مردمان پارسا و عابد. (از ناظم الاطباء). سالکان شب بیدار. (شرفنامه ٔ منیری ). ۩ اولیاء. (شرفنامه ٔ منیری ). ♦ راهروان طریقت ؛ اولیاء و سالکان . (ناظم الاطباء). ۩ عناصر اربعه . (ناظم الاطباء). ♦ راهروان گردون ؛ هفت سیاره . (ناظم الاطباء). ◄ (اِ مرکب ) دهلیز و دالان . ج، راهروها. (ناظم الاطباء). معبر میان دو اطاق و بیشتر. کریدر. قسمتی از خانه که از آن بیک یا چند اطاق روند. (یادداشت مؤلف ). دالیج . دلیج . بالان . بالانه . دالانه . محلی مسقف میان در خانه و میان چند اطاق . ◄ گذرگاه . معبر. راهگذر : سرای سپنج است برراهرو تو گردی کهن دیگر آیند نو. فردوسی . دیلمی وار کند هزمان دراج غوی ورشان نوحه کند بر سر هر راهروی . منوچهری .